آن ام آرزوست

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان! گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس...

 


در محضر استاد ۱ (!)

هر بار که پُل (استادم) را می‌بینم، یک چیز جدید یاد می‌گیرم. گفتم برخی‌هایش را این‌جا بنویسم شاید به کار همه بیاید و نسل ماها رفتارهای خوب را بیاموزند، خودم هم یادم نرود.

دیروز ساعت ۳ با هم قرار داشتیم. دو روز قبل ایمیل زد و گفت ممکن است چند دقیقه دیر برسد. صبح روز قرار ایمیل زدم و گفتم «پس امروز ساعت ۳ می‌آم به آفیس.» پاسخ داد که «خوبه اما بهتره اگه حدود سه و چهار دقیقه بیای چون یک قرار تلفنی دارم و ممکنه کمی طول بکشه.» ساعت ۳ رفتم و از پشت در صدای تلفن می‌اومد. ساعت سه و سه دقیقه اومد و در رو باز کرد و عذرخواهی کرد. بعد هم یک ساعت کامل در اتاق بودیم و راجع به یک مساله اقتصادی صحبت می‌کردیم.

فکر می‌کردم که چندبار شده آدم‌های مختلف رو ده دقیقه و نیم ساعت و یک ساعت معطل کردم؟ چند بار شده مهمونی دعوت بودیم و انقدر دیر رفتیم که صاحبخونه خوابش گرفته و بعد که رفتیم انقدر دیر پاشدیم که طرف کلن خوابیده؟ چندبار شده استادهای ایرانی این‌قدر برای وقت دانشجو ارزش قایل باشن؟ واقعن متاثر شدم. آدمی که وقتش به شدت باارزشه، انقدر به وقت دانشجو احترام می‌زاره که دوبار بهش می‌گه سه چهار دقیقه دیرتر بیای بهتره برات.


محمد

ممنون آقای فرهادی!

استاد شصت و چهار ساله‌ی من (پل میلگروم) علاقه زیادی به سینما و ادبیات و فرهنگ و ... داره. یعنی اصولن آدم چندبعدی‌ایه و مثلن ورزش هم زیاد می‌کنه و موزیک هم خوب می‌فهمه. سینما رو، اما، خیلی حرفه‌ای‌تر از بقیه دنبال می‌کنه.

چند وقت پیش که خونه‌ی استاد دعوت بودیم به مناسبت یک اجرای موسیقی خانگی، به پل و همسرش گفتم که یک فیلم ایرانی اومده روی پرده که جایزه خرس طلای جشنواره برلین رو برده و اخیرن هم گلدن‌گلوب رو برده و کاندیدای اسکار هم هست. گفت چه جالب باید حتمن بریم چهارتایی باهم ببینیم. این گفتن من همانا و اینکه کلن یادم رفت همانا. تا اینکه پریشب دوباره به مناسبتی خونه‌ی استاد بودم. تا وارد شدم گفت دیشب رفتن و فیلم رو دیدن. «شاهکار بود!» اولین چیزی که گفت. «از شروع تا پایان فیلم واقعا نمی‌فهمیدی که فیلمه و انگار یک زندگی واقعی داشت روایت می‌شد» و ادامه داد «از نیمه‌شب در پاریس وودی آلن لذت‌بخش‌تر و روان‌تر بود روایت فیلم...» و همسرش گفت که «چه قدر حقیقت‌های زندگی زناشویی جهانی‌ان!» و ... و بقیه داستان چهل دقیقه بحث من با پل و همسرش راجع به جنبه‌های مختلف فیلم بود. 

مهمان‌های دیگر اومدن. از برنده‌ی جایزه نوبل اقتصاد (کنت ارو) در بین‌شون بود تا بقیه استادهای دانشکده. در همه‌ی گفتگوها پل اول به همه می‌گفت که بروید و فیلم «ایرانی» یک جدایی را ببینید که محشره. جالب‌تر اینکه تاکید داشت روی این‌که روایت فیلم، روایت یک زندگی «جهانی» بود و واقعیت یک خانواده و مشکلاتش. پل این رو خوب می‌فهمه احتمالن چون خودش زندگی شخصی سختی داشته. می‌گفت با مردِ داستان «هم‌ذات پنداری شدیدی» داشته و کمتر فیلمی این حس را در او پدید آورده. (برسد به دست آن‌ها که می‌گفتند این فیلم چهره زشتی از ایرانی‌ها نشان داده!) 

اوضاع سیاسی خوب نیست و چهره ما در رسانه‌های اینجا چندان جالب نیست. در این وضعیت یک فیلم ایرانی می‌تواند ناگهان این نگاه را پدید بیاورد که «ایرانی‌ها واقعن فرهنگ قوی‌ای دارند» و می‌توانند لذت سینمایی جهان را بالا ببرند... در این وضعیت هنر اصغرفرهادی می‌تواند من را از یک دانشجوی عادی تبدیل به یک دانشجو از سرزمین فیلم‌های برنده‌ی همه‌ی جوایز بزرگ سینمایی بکند... می‌تواند کاری کند که یک امریکایی از رابطه دوستی با یک ایرانی و آشنایی‌اش با این فرهنگ خوشحال باشد... می‌تواند کاری کند که من لبخندی بر لب، این متن را بنویسم، تا بگویم: ممنون آقای فرهادی!

پی‌نوشت: بعد از اعلام اسکار به پل ایمیل زدم و خبر را گفتم. جواب کوتاه بود: «بله، داشتم می‌دیدیم!»


محمد

جنبش وال استریت در دانشکده ما

یک مشاهده محدود اما جالب داشته‌ام در مورد برخورد استادهای اقتصاد استنفورد در مورد جنبش وال‌استریت. تا الان سه استاد اقتصاد کلان داشته ایم. (هر ثلث ما را دو استاد درس می‌دهند و من تا الان یک ثلث و نیم داشته‌ام) اولی و دومی دانش‌جویان را دعوت به حضور در برنامه‌های خیابانی جنبش می‌کردند. صبح کلاس داشتیم و برنامه‌ها معمولا ساعت ۱۲ ظهر بود و همیشه صبح برنامه یادآوری می‌کردند! سومی‌شان هم چند روز پیش امتحان میان‌ترم گرفت و تمام صفحه اول امتحان عکس یک شخص بود که پلاکاردی به دست داشت و روی آن زندگی‌اش را توضیح داده بود و نوشته بود «من ۹۹ درصد ام!»

از آن طرف، با دو استاد اقتصاد خرد در این مورد حرف زده‌ام. هر دو در عین اینکه معتقدند سیستم اقتصاد اشکالاتی دارد، اما جنبش وال‌استریت را بی‌ربط به آن اشکال‌ها می‌دانستند و چندان خبرها را دنبال نمی‌کردند.

مشاهده خیلی محدود است اما در همین ابعاد هم اختلاف نظر همه اساتید اقتصاد کلان با اقتصاد خرد جالب بود. (حتی اگر تصادفی بوده باشد!) یک توصیف برای این نظریه (اگر درست باشد) این است که اصولن افرادی به دنبال مطالعه اقتصاد کلان رفته اند که دغدغه جامعه و قشر متوسط و پایین را بیشتر داشته اند.


محمد

جبر جغرافیایی از نوع خوب

بالاخره برای اولین بار حسرت خوردن یک جوان امریکایی به موقعیت منِ ایرانی نوعی در رشته‌ی اقتصاد را دیدم. چه‌طور؟

دوست اقتصادی من امروز می‌گفت که مدتی است از انتخاب رشته اقتصاد پشیمان شده. وقتی علتش را پرسیدم گفت که در اقتصاد تصمیم‌گیری‌های کلان توسط گروه بسیار کوچکی از افراد صورت می‌گیرد و اصولن سیاست‌گذارها کمتر به مقاله‌های پیچیده‌ی یک استاد دانشگاه توجه می‌کنند. می‌گفت باید بعد از پنج سال تلاش درسی، پنج شش سال تلاش کند تا تنیور (tenure) بگیرد و بعد حداقل ۱۰ سال تلاش کند تا به مرحله‌ای برسد که در جامعه‌ی اقتصاددان‌ها مطرح باشد و تازه هنوز هم با احتمال بیشتر از ۹۰ درصد مقاله‌هایش را فقط خودش می‌خواند و داورهای مقاله‌اش!

گفتم به هر حال تو در استنفورد اقتصاد می‌خونی و این شانست رو زیاد می‌کنه که بعد گفت که فقط امسال ۸ نفر از دوره‌ی ما امریکایی هستند و بقیه که نیستند هم ۹۰درصدشون در امریکا خواهند موند. یعنی فقط از ۱۰ دانشگاه اول امریکا حدود ۲۰۰ تا ۲۵۰ فارغ التحصیل دکترا (با در نظر گرفتن بیزنس اسکولها) هر سال وارد بازار کار می‌شن و در طول مثلن ۲۰ سال میشه حوالی ۵۰۰۰. حالا توی این دریا چه فرقی داره استنفورد باشی یا برکلی یا هاروارد یا شیکاگو. 

اینجا بود که حرف جالبی زد. گفت من به امثال تو خیلی حسرت می‌خورم. شماها هم گزینه‌ی موندن و کار در امریکا رو دارین که در این مورد از نظر امکان اثرگذاری خیلی هم با ما فرق ندارین (مثال‌هایی مثل دارون عاجم‌اغلو این رو نشون می‌دن) و هم گزینه‌ی برگشتن به کشورتون و تک‌ستاره بودن به عنوان فارغ التحصیل‌های دانشگاه‌های خوب امریکا. به قول خودش مدرک استنفورد برای شما یک «گلدِن تیکت» هستش برای موفقیت توی کشور خودتون و از همون روز اول شروع کار هم در جامعه دانشگاهی معتبر به حساب می‌آیید.

حالا کاری ندارم که لزومن همه حرف‌هاش درست هست یا نه. چیزی که می‌خواستم بگم این بود که این «جبر جغرافیایی» ای که باعث شده ما ایران باشیم و این‌ها امریکا و در نتیجه اونها خیلی ساده‌تر تونستن زندگی کنن و درس بخونن و بیان مثلن استنفورد، اقلن یک‌جا معکوس اثر کرد و اون اینه که یک ایرانی فارغ التحصیل از ام‌آی‌تی می‌تونه در ایران در کلان‌ترین سطح اثرگذار بشه - حداقل ساده‌تر از اینجا - و حداقل به راحتی در جامعه آکادمیک خودش رو نشون بده. به زبان اقتصادی، تولید حاشیه‌ای بیشتری برای محیط اطرافش داشته باشه و از یک پیچ وسط یک چرخ مکانیکی خیلی بزرگ، مهم‌تر باشه. و حتی اگه همه چیز رو هم اشتباه کرده باشه، اقلن فهمیدیم که جوون‌های امریکایی هم نسبت به جوون‌های کشورهای در حال توسعه چیز برای حسرت خوردن دارند! 


محمد

افغانی در مقابل ریال

دوستان زیادی این روزها این را می‌گویند که «مملکت به جایی رسیده که یک افغانی چهل برابر یک ریال ارزش دارد!» خیلی کوتاه دو نکته را بگویم.

اول این‌که این جمله به خودی خود نوع نگاه بالا به پایین خیلی از ایرانی‌ها به افغان‌ها را در خود نهفته دارد. امیدوارم اصلاح شویم. نکته مهمتر اما این است که این‌که یک افغانی چهل ریال است هیچ چیزی را در مورد قدرت پول دو کشور نشان نمی‌دهد. فرض کنید بانک مرکزی ایران فردا سه صفر از پول ما حذف کند. در این صورت یک افغانی به جای چهل ریال، چهل هزارم ریال خواهد بود. حالا این یعنی ارزش پول افغان‌ها از چهل برابر پول ما ناگهان تبدیل شده به شرایطی که ارزش پول ما بیست و پنج برابر پول آن‌هاست است؟ معلوم است که نه. این‌ها فقط یک تبدیل واحد است.

برای مقایسه شرایط دو کشور باید قدرت خرید مردم در دو کشور را مقایسه کنیم که تا حد خوبی در تولید ناخالص داخلی (با معیار پی‌پی‌پی) بیان می‌شود.


محمد

بازار ارز

حقیقت‌اش این است که سواد اقتصادی من برای نوشتن در مورد وضعیت بازار ارز ایران در این روزها قد نمی‌دهد! اما در حد کمی که من می‌فهمم این افزایش قیمت ارز فقط با یک شوک مثبت تقاضا یا شوک منفی عرضه قابل توجیه است. دومی در اختیار دولت و بانک مرکزی است. بنابراین یک سناریو این است که دولت و بانک مرکزی بنابردلیلی خاص عرضه دلار را کم‌کرده‌اند تا قیمت‌اش زیاد شود. حامیان این سناریو دو دلیل برای این کار دولت مطرح می‌کنند. یکی این‌که به این طریق دولت می‌تواند کسری بودجه خود را جبران کند (با افزایش درآمد ریالی دولت) و یکی دیگر این‌که این وسط فرصت‌های رانت‌خواری خیلی خوبی پدید می‌آید.

در سناریوی شوک تقاضا اما داستان کمی اقتصادی‌تر است. اعلام تحریم‌ها، آن‌هم تحریم نفت، بازار را قانع کرده که باید ریال خود را تبدیل به دلار کند چون احتمالا دلار کم‌خواهدشد. پس شوک تقاضا ناشی از انتظارات آینده پدید می‌آید. قیمت بالا می‌رود. دولت هم پافشاری می‌کند که اِلا و بِلا قیمت دلار ۱۱۰۰ تومان است و حمل دلار را قاچاق اعلام می‌کند! این‌ها همه یعنی این‌که «گویا دولت انقدر دلار ندارد که قیمت را کنترل کند» پس قیمت زیاد خواهد شد پس بهتر است دلار بخریم و باز قیمت زیاد می‌شود و حتی این پلیس بازی‌ها به دلیل افزایش ریسک خرید دلار (هم برای صراف‌ها و هم مردمِ قاچاق‌چی دلار!) قیمت دلار را بالاتر هم می‌برد.

من به سناریوی شوک تقاضا باور بیش‌تری دارم تا سناریوی این‌که دولت خودش بازار را به این آشفتگی کشانده. یک دلیل هزینه‌ی خیلی بالای این آشفتگی است که در سکوت رییس بانک مرکزی و وزیر اقتصاد مشهود است. دلیل دیگر هم این است که شوک تقاضا خیلی آشکار است و نیازی به نظریه‌پردازی‌های توطیه‌گرایانه نیست.

چیزهای زیادی این وسط هست که من نمی‌فهمم!


محمد

کاش ایران جایی برای ماندن بود... نوستالژی‌های الکی... !

یک متنی نوشته شده بود در نقطه‌سر‌خط چندهفته پیش که خیلی‌ها خواندند. قشنگ هم بود انصافن. اما یک نوع طرز تفکر در آن هست که حتی برای من که قصد برگشت به ایران را دارم قابل قبول نیست. می‌خواهم چندخطی در موردش بنویسم. 

این طرز تفکر گمان می‌کند که آن‌هایی که اپلای می‌کنند دلیل‌های بیات‌شده‌ای مثل آن چیزهایی که در متن نوشته دارند. انگار همه یا با دوست‌دختر یا دوست‌پسرشان یک بار گرفتار گشت ارشاد شده‌اند یا در ایران مشروب گیرشان نیامده یا در ترافیک گیرکرده‌اند. در پاراگرفت آخر هم ادعا این است که اگر هیچ‌کدام از این بالایی‌ها نباشند، از وضعیت ناامید شده‌اند وگرنه می‌ماندند و وطن را آباد می‌کردند.

در مورد دلایل بخش اول چندان حرفی ندارم. این تفکر بیش‌تر ناشی از این است که نمی‌دانند که در همان تهران هم می‌شود بدون دردسر مشروب خورد و هر لذت مادی دیگری را تجربه کرد و اتفاقن شرایطش بعضا بهتر است از اینطرف.

ناامیدی، اما، حکایت جالب‌تری است. تفکری که معتقد است آن‌ها که می‌روند به این فکر می‌کنند که «ای کاش وطن جایی برای ماندن بود» و از همه جالب‌تر این‌که آن‌ها که می‌مانند، «می‌مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند.» واقعن هنوز جامعه دانش‌گاهی ما به این بلوغ نرسیده که باور کند که تبدیل وطن به جایی برای زندگی لزوما به ماندن در ایران نیست؟ این همه نهاد بین المللی که کسب قدرت در آن‌ها به دانش و تعداد افراد یک کشور مرتبط است. مگر استاد دانشگاه استنفورد اثر کمی روی تبدیل ایران به جایی برای زندگی دارد؟ حداقلش این است که بخش بزرگی از دانشجویان خوب کشورهای دیگر دیدگاهشان نسبت به ایران تغییر می‌کند. بماند که چه‌قدر شاگردهای ایرانی می‌گیرد و ۱۰ درصد آن‌ها هم برگردند کافی است. مگر همین ایرانی‌های خارج از ایران کم به ایران کمک مالی و غیرمالی کرده‌اند؟ به موقع‌اش هم که شده واقعن هم جلوی امثال منافقین ایستاده‌اند هم جلوی اعمال تحریم‌ها علیه ایران تا جایی که در توانشان بوده. آدمی را می‌شناسم که به بیش از صدهزار کودک فقیر ایرانی کامپیوتر رسانده یا آدمی که چندده ملیون دلار به محک کمک مالی کرده و می‌کند.

از این‌ها بگذریم، پاسخ بدیهی و ساده‌ای به نام تفاوت سطح علمی را چرا فراموش می‌کنیم؟ خوشمان بیاید یا نیاید، سطح علمی دانشگاه‌های خوب اینطرف خیلی بالاتر از شریف و تهران است. در رشته خود من - اقتصاد - که مقایسه اصولن ممکن نیست و به جرات می‌توان گفت که امکان آموزش سطح اول یافته‌های علم اقتصاد در ایران تقریبا وجود ندارد. همین جماعتی که الان در ام‌آی‌تی و استنفورد و برکلی و شیکاگو و آستین درس می‌خوانند هم آمده‌اند - خیلی‌هاشان - که ایران را جایی برای ماندن کنند اما برای نسل بعد اقتصادخوان‌ها. دقیقا به همین دلیل است که آینده اقتصاد و مدیریت ایران را اتفاقن قرار است همان‌هایی که رفته‌اند بسازند. 

امیدوارم این نوع تفکر، چشم‌های ذهن‌اش را بشوید و به جهان، جهانی‌تر نگاه کند تا ببیند که ایران کشوری است در میان ده‌ها کشور که هرکدامشان هزاران چیز برای آموختن دارند. آبادی ایران نه در گرو ماندن همه و متن‌های الکی، که در گرو بهبود وضعیت قطعه ایران در پازل جهانی است. حال این بهبود وضعیت می‌تواند با برگشت به ایران باشد، یا با برنگشتن. کدام اثرش بیش‌تر است، ربطی به ماندن در ایران برای همه‌ی عمر ندارد. با قدم‌زدن در خیابان‌های تهران و نوستالژی «مانده‌ام تا ایران را آباد کنم» ایران آباد نمی‌شود.

* پی نوشت: تیتر متن در ادامه شعر اخیر «الکی» نامجو است.


محمد

مساله کژگزینی و داستان تاکسی معروف

ماجرای تاکسی در روز بارانی و ارتباطش با اختلاس ۳۰۰۰ ملیاردی خیلی معروف شد! در عین احترام به مسافر روی صندلی جلو و همه‌ی حامیان‌اش، یک نکته مهم این‌جا وجود دارد که نادیده گرفته شده است.

بازار تاکسی‌ها در تهران بسیار رقابتی است. به همین دلیل معمولن کرایه تاکسی خیلی نزدیک به هزینه‌ی حاشیه‌ای تاکسی است. این هزینه شامل هزینه‌ی بنزین و احتمال وقوع تصادف و بیمه و هزینه‌فرصت و ... می‌شود و وقتی یک تاکسی از آزادی تا تجریش ۱۰۰۰ تومان کرایه می‌گیرد، خیلی سخت بتواند کم‌تر از این بگیرد و هزینه‌هایش را پوشش بدهد. با یک تقریب خوب می‌توانیم فرض کنیم هزینه‌ی کار با تاکسی در یک روز با کرایه‌ی ۱۰۰۰ تومانی ضربدر تعداد مسافری که جابجا می‌کند قابل پوشش است.

بخش خوبی از این هزینه هزینه‌ی احتمالی تصادف و مصرف بنزین و استهلاک ماشین است. این هزینه‌ها در روزهای بارانی و برفی خیلی بالاتر می‌رود. حالا تاکسی خطی‌ای را در نظر بگیرید که کرایه‌اش ۱۰۰۰ تومان است. اگر این قیمت طوری طراحی شده باشد که هزینه‌ی «متوسط» تاکسی در روزهای برفی و غیربرفی را پوشش بدهد، در این صورت هزینه‌ی کار با تاکسی در روزهای غیربرفی کمتر و در روزهای برفی بیشتر از کرایه‌ی ۱۰۰۰ تومانی است. (تا متوسط آن حدود همان ۱۰۰۰ تومان بشود) حالا اگر راننده تاکسی قراردادی نبسته باشد که «باید هرروز کار کند»، در یک روز برفی به نفعش است سر کار نرود چون هزینه‌ی انتظاری کار با تاکسی بیش‌تر است از درآمد آن با کرایه‌ی ۱۰۰۰ تومان. خودِ کار کردن در یک روز سرد زمستانی هم به اندازه کافی سخت هست که کمی هزینه‌ی کار با تاکسی را زیاد کند. اینجا یک کژگزینی (adverse selection) رخ می‌دهد و تاکسی ترجیح می‌دهد فقط روزهای غیربرفی کار کند. نتیجه این می‌شود که در روزی که احتمالن تقاضای تاکسی بالاتر است، نه تنها تاکسی‌ها زیاد نمی‌شوند، که کم‌تر هم می‌شوند.

چه چیزی می‌تواند بازار را به سمتی ببرد که این شکست پدید نیاید؟ به نظر می‌رسد دو راه وجود دارد. یکی اینکه سیستم حمل و نقل دولتی شود! همان‌طور که اتوبوس‌های شهرداری همه روزه کار می‌کنند. راه دیگر این است که کرایه‌ی تاکسی تابعی از وضعیت آب و هوا باشد و در روزهایی که کار کردن با تاکسی هزینه‌ی بالاتری دارد (برف و باران یا حتی گرمای طاقت‌فرسا) کرایه‌ی تاکسی بالا برود تا انگیزه تاکسی‌ها برای کارکردن کم نشود. بنابراین به نظر می‌رسد رفتار راننده تاکسی داستان فوق غیرطبیعی نبوده که هیچ، یک قدم مثبت در راستای حل مشکل بازار بوده. در حقیقت می‌شود از مسافر صندلی جلو پرسید که اگر تاکسی فوق در طول راه لیز می‌خورد و تصادف می‌کرد، آیا وی حاضر بود بخشی از هزینه‌ی تصادف (که حدود چندصدهزار تومان است) را به راننده پرداخت کند؟ اگر نه، پس باید بپذیرد که کرایه ماشین زیاد بشود.

ارتباط دادن این داستان به اختلاس ۳۰۰۰ ملیارد دلاری هم انقدر بی‌ربط است که دلیلی ندارد چیزی بنویسم. فقط دانستن همین تفاوت کافی است که تاکسی یک وسیله شخصی است ولی اختلاس فوق با رانت‌خواری و اموال عمومی صورت گرفته.


محمد

از مقدمه‌های دکتر میثمی برای اندیشه‌سازان: مرگ

و مرگ... گفتم:
- آیا می‌شود که کسی به آن فکر نکرده باشد؟ و آیا می‌شود که کسی هیچ‌وقت از آن نترسیده باشد؟ یادم هست که در مقطعی از دوران نوجوانی، یا شاید جوانی، فکر «مرگ» مرا شدیداً به خود مشغول کرده بود. هرگاه به مرگ می‌اندیشیدم، منظره‌ای سیاه از فضایی لایتناهی پیش چشمانم مجسّم می‌شد، بی‌هیچ نوری، و تصور این بی‌نهایتِ تاریکی، ترس مرموز را در وجودم می‌پراکند. از تصور آن ناراحت می‌شدم. حتی موعظه‌های تسکین‌دهنده‌ی واعظ محله‌مان هم نمی‌توانست این ترس مرموز را از وجودم خارج کند، و توضیحات او راجع به جهان پس از مرگ، نتیجه‌ای جز افزوده شدن بر ابهامات ذهنی گذشته‌ی من و نتیجتاً افزایش ناپایداری درونم نداشت. این وضعیت تا مدتی، با شدت‌های مختلفی از فراز و نشیب‌های متعدد ادامه داشت. گاه یادِ آن «زهرماری!» چند بار در روز به سراغم می‌آمد، و گاه چند روزی فراموشش می‌کردم، ولی چه فایده که ...
هم‌چنان در کوره‌راه زندگی می‌رفتیم؛ گاه به‌سرعت، گاه به آهستگی، و من می‌دیدم برخی آدم‌های نیک‌نهاد را که یکی‌یکی می‌شکستند؛ و من می‌دیدم آدم‌هایی را که خیلی بزرگ بودند، اما در تضاد «بود»ها و «باید»ها گرفتار آمده بودند و از همان اندازه‌ی خیلی‌بزرگِ سابق‌شان، بزرگ‌تر نشده بودند! و من می‌دیدم آدم‌های دیگری را که حرکت‌شان، مرا فقط به یاد قوانین نیوتن می‌انداخت و لاغیر! خوب نگاه کردم. بزرگ‌ها را؛ کوچک‌ها را؛ متوسط‌ها را؛ خیلی‌خوب‌ها را؛ خیلی‌بدها را؛ و ... دیدم انسان یک سری نیازها و مطلوب‌های درونی دارد که بیشتر جنبه‌ی احساسی دارد، و یک‌سری نتیجه‌گیری‌های منطقی، که انگار دنیاشان جدای از آن دنیای قبلی‌ها است؛ و این دو بخش وجود آدمی در بسیاری مواقع، در دو راستای جدا از هم، یا حتی گاه دقیقاً خلاف یکدیگر عمل می‌کنند و این تضاد وجودی، نیروهای انسان را تحلیل می‌برد، و مانع رشد و تعالی روح و دیدگاه‌های او، آن‌چنان که باید، می‌گردد. «سیگاری» بودن بسیاری از انسان‌های بزرگ، یک نمونه‌ی ساده و بسیار پیش‌پا افتاده بود در مقابل دیدگان من، از تعارض بین مطلوب احساسی و مطلوب منطقی؛ و حقیقتاً اگر ارتباط میان این دو وجهه‌ی روح آدمی به‌درستی برقرار می‌شد، چه‌قدر انسان بزرگ‌تر می‌شد، ولی افسوس! این ناهماهنگی بین مطلوب احساسی و مطلوب منطقی، بحثی عمیق‌تر از مقوله‌ی قدیمی قیاس «دانستن» و «باورداشتن» است. در اینجا تفاوت فقط در درجه‌ی حصول علم نیست. این تفاوت ریشه در ساختار شخصیتی انسان دارد، ساختاری که از اولین روز تولد تا به حال در برخورد با عوامل مختلف محیطی سازنده یا تأثیرگذارنده بر شخصیت، شکل گرفته است. حال به دنبال شکل‌گیری این ساختار در طی روند تکاملی شخصیت، هر انسان یک سری مطلوب احساسی دارد، که تا حدود زیادی از ضمیر ناخودآگاه او سرچشمه می‌گیرد. گاه انسان از مطلوب‌های منطقی به‌سبب سختی دسترسی‌شان و سختی هماهنگ‌شدن با آن‌ها، فرار می‌کند و به آغوش مطلوب‌های احساسی درمی‌غلطد. و من یک روز به این نتیجه رسیدم که تا انسان این دو بّعدِ وجودی‌اش را به هم نزدیک نکند، به جای آن‌چنان جایی! نخواهد رسید. حداکثر جایگاهش این خواهد بود که یک انسانِ معمولی باقی بماند! اما چرا این مقدمه را چیدم؟
یک روز به این فکر کردم که مرگ خیلی بد است. بعد در ذهنم دنیایی ساختم و تصمیم گرفتم که این چیزِ خیلی بد را از پهنه‌ی هستی آن، کنار بگذارم. کنارش گذاشتم، اگرچه کار خیلی سختی بود! خسته و عرق‌ریزان و مغرور از شقّ‌القمری که کرده بودم، رویم را به سوی هستی برگرداندم که ناگهان سر جایم خشکم زد! عجب خَرتو خَری!! ترسیدم. چرا این‌طوری شد؟! چرا این‌ها این‌طور وحشیانه به جان هم افتاده‌اند؟ چشمانم را بستم؛ و سعی کردم وضعیت قبلی را پیش از حذف مرگ مجدداً پیش چشمانم بیاورم. به یاد آوردم زمانی را که مرگ بود؛ و به انسان‌ها می‌گفتی: «آهای، وقت‌تان محدود است. می‌فهمید یا نه؟ آهای، دارم توی گوش‌تان یاسین می‌خوانم. دارم می‌گویم وقت‌تان محدود است. حالی‌تان شد یا...؟» و آن‌ها می‌دانستند که وقت‌شان محدود است. و آن‌ها می‌دانستند که روزها چون برق و باد می‌گذرند و به زودی به انتهای مسیر می‌رسند. ببین قدرت انگیزه را! چه چیزی می‌تواند انگیزه‌ای باشد قوی‌تر از این، برای متعالی شدن، جز همان که به تو بگویند: «های، ای انسان! برای رشد فقط 100 شماره وقت داری. یک... دو... سه...» و آدم انتظار دارد که وقتی کسانی از این نکته‌ی پنهان! مطلع شوند، حتماً کردارشان و اندیشه‌هایشان به‌گونه‌ای دیگر سیر کند. اما عجیب بود. این راز سر به مُهر را، همه‌ی آن به اصطلاح انسان‌ها می‌دانستند! و باز هم با وجود دانستنش آن‌گونه بودند، تهوع‌آور، چندش‌آور. همه جا بوی پلیدی می‌آمد؛ همه جا بوی ناراستی و کژی. حالا تصور کن، مرگ را هم برداشته‌ای! این‌ها آن موقع که به مرگ بشارت‌شان می‌دادی، پُخی نبودند! وای به حالا که این تنها لولوخورخوره را هم از پهنه‌ی تصورشان برچیده‌ای. معلوم است که انسان پس از آن به چه تبدیل می‌شود. آن‌گاه که می‌دانیم مسیرمان را انتهایی نزدیک هست، برای اصلاح شدن، هِی امروز و فردا می‌کنیم، وای به آن‌که برای شروع اصلاح، تا بی‌نهایت زمان داشته باشیم؛ آن‌وقت ببین چه گندی بالا می‌آید! آن‌وقت همیشه و همیشه می‌توانی. آن‌وقت دیگر فردا دیر نیست!
وحشت کردم، و مرگ را دوباره سر جایش گذاشتم. حالا باز به هستی نگریستم. چه‌قدر قشنگ‌تر شده بود. احساس کردم که انگار همین مرگ است که به تمام زندگی معنی می‌دهد. اگر نباشد، انسان به قهقرایی می‌رود به عمق بی‌نهایت و اگر باشد، شاید، بله، فقط شاید کمی انسان را به خود بیاورد. این خاصیت مرگ است، و او خود این خاصیت را ندارد، بلکه خصوصیات ذات انسان است که این خاصیت را به آن می‌بخشد. «نیستی» به تنهایی خاصیت ندارد. عجب! پس این جلوه‌ی مرگ، بازتابی از خصایل ذات خودمان است؟! عجب بدذاتی هستیم! بیشتر به مرگ خیره شدم. دیدم تنها مایه‌ای است که قابلیت آن را دارد تا انسان را گاهی به خود بیاورد. بودن و نبودنش یک دنیا فرق می‌کند! اصلاً انگار وجود «عدم» است که ما را معنی‌دار می‌کند! وقتی او را این‌گونه به چشمِ معنی‌دهنده به زندگی انسان‌ها نگریستم، زیباتر شد، خیلی زیباتر شد، و دیگر هرچه به اطراف می‌نگریستم، اثری از آن هیولای بدترکیب سابق نمی‌دیدم. اما حالا...، من هم در همان تناقض معروف گیر افتاده بودم. مطلوب منطقی‌ام را یافته بودم، اما ضمیر ناخودآگاه من هنوز به او نزدیک نشده بود. هنوز هم اگر کسی بی‌مقدمه و به‌طور ناگهانی، بلند در گوشم می‌گفت: «مرگ»، در لحظه‌های اول می‌ترسیدم! حالا وظیفه‌ی من آن بود که این دو جنبه‌ی وجودی‌ام را به یکدیگر نزدیک کنم. یعنی نه در این مورد خاص، بلکه به‌طور کلی، وجودم را به گونه‌ای بپرورانم که از عمل به قواعدی که منطقا! به آن‌ها می‌رسد، احساس لذتِ عمیقِ حقیقی کند. این‌که چه‌قدر در این امر موفق بوده‌ام، بماند. ولی تا همین‌جای راه را آمده‌ام که وقتی به مرگ فکر کنم، آرامش عمیقی در وجود خود احساس کنم. آن دشمن قدیمی، جای خود را به دوستی صمیمی داده است که اگر مدتی یادش در کنارم نباشد، احساس می‌کنم که معنای زندگی‌ام کم‌رنگ می‌شود، و سراسیمه آن را پی می‌جویم. حالا عمیقا! او را دوست دارم و از یاد او و از وجود او لذت می‌برم و آرامش می‌گیرم، چرا که وجود او، یعنی وجود انگیزه برای تعالی من؛ و ارزش این مسأله را حقیقتاً! و با تمام سلول‌های بدنم دریافته‌ام. می‌دانی، اگر راستش را بخواهی، اصلا! از تصورِ همیشه بودن، خسته می‌شوم! چه‌قدر به‌جا و زیباست این پدیده‌ی طبیعت، که کسالتِ همیشه بودن را از ذهن من می‌زداید. و چه زیباتر است، این‌که نمی‌دانم کِی...؟
آن دونده‌ها را ببین! می‌بینی که چگونه مرتب، در محل آغاز آن مسابقه‌ی دوی سرعت، آماده‌ی فرمان داور نشسته‌اند؟ و می‌بینی که چگونه در پی شلیک او، با نهایت انگیزه تا رسیدن به خط پایان، تمام توان‌شان را برای پیروزی به‌کار می‌گیرند؟ حالا صحنه را عوض می‌کنیم. دوندگانی را تصور کن که آماده‌ی شروع مسابقه‌اند، و در مقابل دیدگان آن‌ها تا چشم کار می‌کند جاده است و خط پایانی دیده نمی‌شود؛ و داور اندکی قبل از شلیک، چنین اعلام می‌دارد: «دوندگان محترم و عزیز! لازم به ذکر است که این مسابقه فاقد هرگونه خط پایان است!» و بعد هم شلیک می‌کند!! حالا قیافه‌ی دونده‌ها را تصور کن! خُل نیست کسی که شروع کند به دویدن؟! ببین که چگونه دونده‌ها هاج و واج مانده‌اند و با قیافه‌هایی متعجب به یکدیگر و به داور می‌نگرند. آخر بی‌معنی است. چرا دویدن را شروع کنند؟ با کدامین انگیزه؟ زحمت راه را و دویدن را برای چه بپذیرند، وقتی توقفگاه نهایی برای ارزشیابی زحمات آن‌ها وجود ندارد. می‌بینی دوست عزیز، «مرگ» که نباشد، زندگی این‌طوری می‌شود، بی‌معنی و سرد! حالا دیدی که «مرگ» آن‌قدرها هم سرد نیست؟ بستگی دارد که چگونه به آن بنگری. آن را از سوی دیگر نگاه کن! اگر از انتهایش به ابتدا بخوانی، «گرم» می‌شود؛ نمی‌شود؟! نگاهش را به زمین دوخته بود. بدون آن‌که سرش را بلند کند، زیر لب به آرامی گفت:
- احساس عجیبی دارم... می‌دانی... تا به‌حال مرگ و زندگی را مخالف و متضاد می‌پنداشتم. فکر می‌کردم هرکدام‌شان که هرگونه باشد، آن دیگری معکوس آن است. اما حالا احساس می‌کنم که هم «زندگی» گرم است و هم «مرگ»، و این برایم احساس غریبی است. نمی‌توانم خوب با آن کنار بیایم.
از جایش برخواست و قدم‌زنان دور شد. اندکی که رفت، ایستاد، سرش را برگرداند و گفت:
- می‌دانی؟ شاید هم الان در همان دوره‌ی تناقض اولیه باشم! همان قضیه‌ی مطلوب احساسی و...
و بعد خندید. من هم خندیدم. برگشت و مسیرش را با قدم‌هایی آرام ادامه داد. آهنگ قدم‌هایش آدمی را به یاد فکر کردن می‌انداخت! اصلاً انگار که صدای اندیشیدن می‌آمد، و مرا نیز با خود به دنیای پیچ‌درپیچ خویش فرا می‌خواند. سبک وارد آن دنیا شدم، و هم‌چنان معلّق در آن، به این می‌اندیشیدم که چگونه شد که مسیری را با اسب راهوار اندیشه طی کردیم و سؤال یا نکته‌ی جدیدی به ذهنم نیامد؟ که ناگاه تصوری خام، همچون صاعقه از مقابل دیدگان اندیشه‌ام عبور کرد، و محکم به دیواره‌ی جمجمه‌ام کوبیده شد. به آثار حک‌شده‌اش نگاه کردم و درون خودم بی‌صدا خواندم:
- «می‌دانم طبع بشر در حال حاضر این‌گونه نیست؛ اما آیا هیچ بشری می‌تواند روزی در ذات خود دست ببرد، و به درجه‌ای از شناخت و معرفتِ حقایق نایل بیاید، که تا دورجای مسیری که تا بی‌نهایت ادامه داشته باشد نیز، با انگیزه‌ای قوی، ناشی از شناخت و معرفت عمیقش، در تمام لحظات، و تا بی‌نهایت، هم‌چنان در مسیر تعالی گام بردارد؟»

فعلاً پیشکش!!
فرهاد میثمی
بهار 1377


محمد

آزادی

آزادی... آزادی... آزادی... بزرگ‌ترین لذتی که می‌توان به آن دست‌یافت!


محمد

ویدیوهای جدید

سه ویدیوی جدید از کلاس نظریه بازی‌ها (۴ و ۵ و ۶) هم روی سایت قرارداده شد.


محمد

ادامه تراژدی اسیدپاشی

چندوقت پیش در مورد قصاص اسیدپاشی به صورت آمنه متنی نوشتم. با برخوردهای تندی هم از طریق نظرات و هم از طریق ایمیل‌ها مواجه شدم که خب خیلی هم خوب بود و باعث شد من هم بیش‌تر فکر کنم. 

یک استدلالی که در آن متن گفته بودم این بود که کورشدن دو چشم هزینه‌ی بیشتری است از چند سال زندان و در نتیجه امیدریاضی هزینه‌ی ارتکاب جرم در حالت وجود قصاص بیش‌تر است. پاسخ معروف هم این بود که «شخصی که انقدر عشق چشمش را کور کرده به این محاسبات اقتصادی فکر نمی‌کند!»

حالا یک اسیدپاشی دیگر رخ داده. داستان با همه‌ی تلخی‌اش یک پاسخ ساده به استدلال بالا می‌دهد. این بار خواستگارِ عاشقِ چشم‌کورشده‌ی قصه‌ی ما خودش اسید نپاشیده بلکه یکی از دوستانش را اجیر کرده برای این کار. آیا دوستش هم یک عاشق چشم‌کورشده بوده که نتواند به این فکر کند که این «مرامی» که در حق «رفیق»اش می‌گذارد به قیمت از دست دادن دو چشمش تمام خواهد شد نه به قیمت «به عشق مرام رفیق در زندان بودن!»؟ به نظر می‌رسد این بار مجرم داستان اتفاقن به این موضوع فکر هم کرده...

من از مجازات قصاص دفاع نمی‌کنم به این دلیل که حقوق‌دان نیستم. من فقط از این دفاع می‌کنم که افزایش هزینه‌ی ارتکاب جرم منجر به کاهش رخ‌دادن آن جرم می‌شود.

من از مجازات قصاص دفاع نمی‌کنم به این دلیل که جامعه‌شناس نیستم. فقط از خودم می‌پرسم نقش اجرانشدن حکم قصاصِ داستان آمنه - با آن‌همه بازتاب اجتماعی - در قربانی‌شدن یک دختر معصوم دیگر چیست؟


محمد

ویدیوهای جدید کلاس نظریه بازی‌ها

دو ویدیوی جدید از کلاس نظریه‌ی بازی‌ها در سایت قرارداده شد.


محمد

حل مشکل فیلترینگ کلاس نظریه‌ی بازی‌ها

دو مشکل فیلترینگ در مورد کلاس فوق مطرح بود. یکی این‌که من بلاگ رو در وردپرس راه انداخته بودم (به دلیل امکانات بسیار بالای وردپرس!) و دیگه اینکه ویدیوها رو در یوتیوب آپلود می‌کردم. متاسفانه این دو موهبت اینترنت هر دو در ایران فیلتره. مشکل اول رو با خریدن یک وبسایت در وردپرس حل کردم. مشکل دوم رو هم با اضافه کردن لینک دانلود هر ویدیو در هر پست که به طور مستقیم از دراپ‌باکس خودم دانلود می‌شه. امیدوارم مشکل دوستان داخل ایران حل شده باشه. 

آدرس کلاس جدید این‌جاست.

پ.ن: عرض پوزش به دوستانی که در بلاگ قبلی ثبت‌نام کرده بودن و باید الان اینجا هم ثبت نام کنن.


محمد

کلاس نظریه بازی ها؟

یکی از ویژگی‌های روزهای قبل از امتحان این است که ذهن من را برای هرکاری غیر از امتحان آماده می‌کند! این هم یکی از خروجی‌های آن:

کلاس نظریه بازی ها

نظریه بازی‌ها یک ابزار کم‌نظیر برای فکرکردن و تحلیل سیستم‌های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و حتی زندگی شخصی است. اگر مخاطب وجود داشته باشد، با هفته‌ای یک ویدیوی ۱۰ تا ۱۵ دقیقه‌ای ادامه خواهم داد.


محمد

عادت

شاید به خاطر آهنگ ای ساربان نامجو بود. شاید هم دلیلی دیگر. کسی چه می‌داند. هرچه بود، ناگهان هوای وطن به سرش زد. احساس کرد که زندگی این روزهایش آن چیزی نیست که آرزویش را داشته. آخر همیشه دوست داشت نویسنده شود و برود و بنشیند در پارک پرواز، روی همان درختی که هم جا برای نشستن دارد و هم همه‌ی تهران از آن دیده می‌شود و یکی از دوست‌هایش وقتی عاشق شده بود می‌رفت روی آن می‌نشست، و بنویسد. داستان بنویسد، شعر بگوید، از سیاست و جامعه بنویسد و یا فلسفه ببافد. نه این‌که مثل این روزها به دنبال چندهزار دلار پول بیش‌تر در سال باشد تا بتواند خریدش را از فروشگاه‌هایی بکند که بیش‌تر از مکزیکی‌ها، آمریکایی‌ها می‌روند.

اشک در چشمانش حلقه زد. پلی‌لیست‌اش در یوتیوب جلو رفته بود و رسیده بود به آهنگ جان مریم محمد نوری. بلند شد و همه کابینت‌ها را گشت تا بالاخره قند را پیدا کرد. چای قندپهلو را به دست چپ‌اش گرفت و خودکار بیک‌اش را به دست راست. ده دوازده کاغذ را به هم منگنه کرد و نوشتن را شروع کرد:

« ... هنوز اینجایی نشده‌ام. بعد از چند سال هنوز نمی‌توانم با رانندگی مسخره این‌ها کنار بیایم. هنوز نمی‌توانم لبخندهای مصنوعی‌ای که به نشانه‌ی نایس‌بودن به هم می‌زنند را تحمل کنم. من دوست دارم در سوپرمارکت به زبان فارسی خرید کنم. با راننده اتوبوس به زبان فارسی...»

صفحه‌ی اول تمام شد. خواست ورق بزند برای نوشتن ادامه‌ی جمله‌اش در صفحه‌ی دوم که، برگه‌اش پاره‌شد - منگنه را به سمت چپ برگه‌ها زده بود.


محمد

در ستایش نخبه‌گی‌‌ راستین

 یک دانشجوی دانشکده فیزیک دانش‌گاه شریف "درد‌نامه‌ای" نوشته در مورد دانش‌کده فیزیک شریف و از بد‌حجابی‌ها و دیگر مشکلات این دانش‌کده شکایت کرده. گم‌نام هم نوشته. بعد هم دانش‌گاه شریف پاسخی به این نوشته داده. 

در این اوضاع، یکی‌ از عزیز‌ترین استاد‌هایی که در دانشگاه شریف داشتم، وحیدِ کریمی‌ پور، متنی نوشته برای این دانشجو و راه و رسم "دانش‌جو" بودن را مکتوب کرده. متنی کوتاه که هر دانش‌جویی  باید بخواند.


محمد

شش کلمه کافیست

«کفش نوزاد، استفاده نشده، برای فروش.»

For sale: baby shoes, never worn.

ارنست همینگوی.


محمد

وضعیت جالب

وضعیت جالبی است وضعیت ما در این‌جا. تازه‌گی‌ها با قوانین تحریم امریکا علیه ایران و آن بخش‌هایی از آن که با زندگی روزمره ماها سروکار دارد آشنا شده‌ام. خنده‌دار است. تقریبا هرگونه مراوده با ایران ممنوع است. نه اینکه کسی نکندهااا. اما ممنوع است. مثلا جابجایی پول با ایران همه‌جوره ممنوع است. همه‌جوره یعنی این‌که اگر تو اینجا به یک نفر دلار بدهی و پدر آن فرد در ایران به حساب پدر تو پول بریزد و هیچ پولی نه از امریکا خارج و یا وارد نشود، باز هم اینکار جرم است. همه‌جوره یعنی داشتن حساب مالی در بانک‌های ایران هم جرم است. (باور کنید اشتباه تایپی نیست!) و از همه جالب‌تر این‌که مراوده علمی هم جرم است. وضعیت جالبی است وضعیت ما در این‌جا.

اما وضعیت جایی جالب‌تر می‌شود که می‌بینیم مملکت‌ خودمان هم یک‌بار می‌گوید پژوهش در مورد ایران ممنوع است و یک‌بار دیگر الزویر را تحریم می‌کند و اصولا رشته‌ی اقتصاد هم که بالکل جرم است! چند روز پیش با گروهی از دوستان قدیمی بحثی اینترنتی داشتیم و یکی‌شان که گویا فلسفه‌ی علم می‌خواند در آخر بحث گفت که شما اشکالت این است که اقتصاد می‌خوانی علم اقتصاد در امریکا عمیقا فاسد است! حالا یکی نبود بگوید که اقتصادی که ما در این مدت خوانده‌ایم که بیشتر آمار و احتمال بوده و نظریه بازی‌ها. فکرش را بکن اقتصاد کلان پاس بکنیم چه شود!

وضعیت ما، باور کنید، خیلی جالب است.


محمد

شکستن شبکه‌های اجتماعی بزرگ

یک مشاهده جالب من از استنفورد و چند دانشگاه دیگر امریکا این است که شبکه‌های اجتماعی دانش‌جویان ایرانی دو حالت دارد. یا همه با همدیگر رابطه معقولی دارند و به نوعی «دوست» حساب می‌شوند یا این‌که شبکه به دو دسته تقریبا مجزا تقسیم شده است. این تجزیه‌شدن هم معمولا بر اساس اعتقادات صورت می‌گیرد. یک حدس اولیه این است که انسان‌ها اصولا علاقه‌ای به داشتن انسان‌های با اعتقادات بسیار متفاوت در شبکه اجتماعی خود ندارند. اما اینکه در خیلی از دانش‌گاه‌ها اینگونه نیست و افراد با هر نوع باور با هم رابطه دوستی معقولی دارند، این سوال را مطرح می کند که مساله کجاست؟

یک مشاهده در مورد شکستن این شبکه‌ها به دو طیف این است که این اتفاق در مکان‌هایی می‌افتد که تعداد دانشجویان ایرانی نسبتا زیاد است. یک توصیف می‌تواند این باشد که تعداد ایده‌آل دوستان در شبکه اجتماعی آدم‌ها به طور متوسط مثلن 20 نفر است. در حقیقت افراد توانایی زمانی و ذهنی جمع و جور کردن رابطه دوستی با بیش از 20 نفر را ندارند. (این فقط یک عدد فرضی است) در این صورت وقتی تعداد ایرانی ها زیاد می شود تمایل ناخودآگاه به «انتخاب» یک زیرگروه خاص پدید می آید و در این راستا علاقه های شخصی و تفریحات مشترک یک معیار موثر است.

نکته جالب و عجیب این است که افرادی که در دو بخش مختلف شبکه اجتماعی هستند معمولا گمان می کنند که در هیچ جهان فرضی ای با افراد بخش دیگر رابطه نمی داشتند (به دلیل تفاوت هایشان) در حالی که به نظر میرسد ساده ترین محدودیت های فیزیکی میتوانست آن دو شخص را به دوستانی صمیمی تبدیل کند!

پی نوشت: خوشحال می شوم مشاهده های مشابه یا متفاوت را در دانشگاه های مختلف از دید دوستان بدانم.


محمد

پیش‌بینی نوبل اقتصاد

جایزه نوبل اقتصاد در کم‌تر از ۴۸ ساعت دیگه اعلام می‌شه. من هم برای عقب نموندن از قافله می‌خوام به جرگه پیش‌بینی‌کننده‌گان بپیوندم! حدس من اینه که نوبل به ترکیبی از دانشمندان نظریه‌ی اقتصاد (اکانامیک تیوری) شامل ژان تیرول (ام‌آی‌تی و تولوز)، رابرت ویلسون (استنفورد)، پل میلگروم (استنفورد) و هولمستروم (ام‌آی‌تی) داده می‌شه.

این گروه از دانشمندای اقتصاد در دهه ۸۰ و ۹۰ به شدت تفکر اقتصادی رو پیشرفت دادن و شاید بشه گفت اولین گروهی بودن که نظریه بازی‌ها رو به طور عمیق در سازماندهی صنعتی و طراحی بازار و غیره وارد کردن. طبعا این پیش‌بینی دارای دو بایاس هست: هم علاقه من به زمینه کاری این افراد و هم علاقه من به رابرت ویلسون و پل میلگروم به عنوان استاد.


محمد

جدایی نادر از سیمین

به احترام اصغر فرهادی و همه‌ی بازیگران‌اش می‌ایستیم و حالاحالاها نخواهیم نشست...


محمد

حق وتو از دید نظریه بازی‌ها: دیکتاتوری پایدار

در نظریه بازی‌های همکارانه (cooperative game theory) نشان می‌دهند که حق وتو از یک نظر مفید است. داستان هم از این قرار است که اگر قرار باشد مثلا سه نفر یک کیک را بین خودشان به نحوی خاص تقسیم کنند (و رای اکثریت یعنی دو نفر از سه نفر این تقسیم بندی را انتخاب کند) هیچ نقطه‌ای وجود ندارد که تعادل پایدار این مساله باشد. مثلا اگر توافقی صورت گیرد که به هر سه نفر یک سوم کیک برسد، هر دو نفری می توانند با هم یک گروه تشکیل دهند، کیک را به نسبت یک دوم بین خودشان تقسیم کنند و به این تقسیم رای مثبت بدهند! حتی خود این تقسیم بندی (دو نفر اول یک دوم کیک و نفر سوم هیچ) هم پایدار نیست چرا که نفر سوم می تواند به نفر اول پیشنهاد بدهد که با او گروه تشکیل بدهد و یک دهم کیک را به او بدهد و نه دهم دیگر را برای خودش بردارد! می‌توان نشان داد که هیچ تقسیم‌بندی‌ای نیست که یک گروه دو نفره نتوانند با همکاری با هم به سود بیشتری برسند.

در این شرایط اگر یک بازیگر حق وتو داشته باشد، سیستم یک توزیع پایدار دارد: بازیگر با حق وتو تمام کیک را بگیرد و به بقیه هیچ چیزی نرسد! در این صورت دو نفر دیگر هیچ فعالیتی نمی‌توانند صورت دهند که سهم آنها از کیک را بیشتر کند چرا که بازیگر دارای حق وتو هر تقسیم‌بندی‌ای را که کمتر از تمام کیک را به وی بدهد وتو خواهد کرد. بنابراین توزیع (تمام کیک برای بازیگر دارای حق وتو) یک توزیع پایدار است.

می‌توان نشان داد که در صورت بیشتر بودن تعداد بازیگران (مثلا ۱۵ نفر در شورای امنیت سازمان ملل که ۵ بازیگر حق وتو دارند) هم در صورت نبود حق وتو هیچ توزیع پایداری وجود ندارد در حالی که با وجود حق وتو هر توزیعی که تمام کیک را به بازیگران دارای حق وتو بدهد پایدار است.

بنابراین بهترین توصیفی که از دید نظریه بازی‌ها برای حق وتو وجود دارد این است که یک توزیع پایدار کاملا دیکتاتورگونه وجود دارد که تمام منافع را به بازیگران دارای حق وتو می‌دهد. در حقیقت با وجود حق وتو تفاوتی بین تصمیم ۱۵ نفر عضو اصلی شورای امنیت با تصمیم تنها ۵ عضو دارای حق وتو وجود ندارد و خب این دقیقا تعریف دیکتاتوری است.

این‌ها را گفتم که بگویم حق وتو «بد» است؟ نه. در حقیقت قضاوت در مورد خوب‌بودن یا بدبودن حق وتو بستگی به قضاوت ما در مورد خوب‌بودن یا بدبودن دیکتاتوری دارد. نتیجه این صحبت‌ها فقط این است که «ادعای دموکراسی خواهی» و «قبول حق وتو» با هم عمیقا ناسازگارند و هر فرد (یا کشوری) که حق وتو را تایید کند عملا در حال تایید رفتار دیکتاتوریِ پایدار است و عکس نقیض این گزاره چنین است که هر فرد (یا کشوری) که مخالف دیکتاتوری پایدار است باید مخالف حق وتو باشد.


محمد

توهم تصمیم‌گیری

دن آریلی در یکی از سخنرانی‌هایش مثال بسیار جالبی از توهم تصمیم‌گیری ما آدم‌ها می‌زند. نموداری نشان می‌دهد که طبق آن درصد افرادی که حاضر به اعطای اعضای بدنشان پس از مرگ مغزی هستند را در برخی کشورهای اروپایی نشان می‌دهد. به طرز عجیبی این نمودار دارای چند کشور است که تقریبا ۱۰۰ درصد افراد حاضر به این کارند و چند کشور دیگر که تقریبا ۲۰ درصد افراد حاضر به این کارند و این بین هیچ چیزی وجود ندارد!

حال توصیفات فراوانی، طبعا، برای این پدیده می‌توان آورد. احتمالا جامعه‌شناس‌ها و مردم‌شناس‌ها برنامه‌های پژوهشی فراوانی برای توصیف تفاوت‌های فرهنگی انگلیس (۱۷ درصد مردم حاضر به اعطای عضو اند) و فرانسه (۱۰۰ درصد) شروع خواهند کرد! یا اینکه احتمالا مردم آلمان مردمی مغرور به حساب خواهند آمد و از این گونه توصیفات.

اما کل داستان چیزی نیست جز یک سوال در فرم دریافت گواهینامه! در همه این کشورها وقتی افراد برای دریافت گواهینامه مراجعه می‌کنند از آنها در مورد اعطای عضو سوال می‌شود. در کشورهای سمت چپ نمودار (تمایل بسیار کم برای اعطا) سوالی که پرسیده می‌شود این است: در صورتی که مایلید وارد برنامه اعطای عضو شوید این جعبه را تیک بزنید. سوالی که در کشورهای سمت راست (۱۰۰ درصد تمایل برای اعطا!) پرسیده می‌شود این است: در صورتی که مایل نیستید وارد برنامه اعطای عضو شوید این جعبه را تیک بزنید. و البته معمولا هیچ‌کس هم جعبه را تیک نمی‌زند، چه در سوال اول و چه در سوال دوم.

ماجرا هم ازین قرار است که مردم به شدت در مورد تصمیم‌گیری برای این سوال تابع حالت از پیش تعیین شده (دیفالت) هستند. جالب است ها! در تصمیم‌گیری‌ای به این مهمی، ما تابع تصمیم کارمند راهنمایی و رانندگی برای نوشتن صورت سوال‌ایم. وای به حال تصمیم‌گیری‌های نه چندان مهم!


محمد

وارونگی

دوستی که نمی شناسمش متنی نوشته به عنوان وارونگی. یکی از عزیزان این را به گروه برق شریف ایمیل زده بود. من هم این پاسخ را برای آن متن برای گروهمان نوشتم. سریع نوشتم و چیزهایی بود که همان اول به ذهنم رسید. گفتم اینجا هم باشد بلکه یک نفر هم من را نقد کند. 

--
سلام،
متن خوبی بود. روان نوشته شده بود. مرسی. با این همه این اشکالها به نظرم می رسد:
تنفر من و خیلی ها از خسرو نه به خاطر تصاحب شیرین و کامجویی، که به دلیل تنفر از پادشاهان است. خصوصن نوع ساسانی اش که همواره حق مردمان را خورده اند. من نمی دانم چه طور یک نفر اگر از سر عشق گوشهایش را بکند یا جام زهر بنوشد می شود ونگوک و رومیو و ژولیت و سمبل بچه باحال بودن، اما اگر کوه را سوراخ کند می شود فرهادی که نباید سر به تنش باشد و فرهنگ ایرانی دارد و این حرفها!ء
من نمی دونم نویسنده کجای امریکا زندگی می کند که انقدر بهشت است اما تا جایی که من در این حوالی خودمان که خیلی هم جای بدی از امریکا نیست دیده ام، مردم هم در صورت دیدن چاله، به دولتی که مالیات می گیرد و اینها را درست نمی کند فحش می دهند، هم از جاهایی غیر از خط کشی از خیابان رد می شوند. اتفاقن این اوج شعور دموکراتیک یک جامعه است که در ازای پرداخت مالیات از دولت طلبکار باشد. اگر نویسنده این مقاله ادعا می کرد که ما ایرانی ها بدون پرداخت مالیات طلبکاریم، این حرف قابل تامل تری بود. در ضمن، مقاله های زیادی وجود دارد که نشان می دهد در کشورهای نفت خیز من جمله ایران مردم از دولت توقع کمتری دارند.
همه ما یا حداقل من سابقه تقلب کردن داریم. چند وقت پیش یک امتحان داشتیم که قرار بود هر کس در خانه حل کند و روز بعد تحویل بدهد. دو دوست هندی و ایتالیایی به من پیشنهاد دادند با هم حل کنیم. اینکه با هم حل کردیم یا نه بماند (!!) اما این فرهنگ علاقه به تقلب به هیچ وجه مختص ایرانی ها نیست. بدم میاید صفت هایی را به ایرانی ها نسبت می دهند و جوری حرف می زنند که گویی فقط ایرانی ها اینگونه اند و انسانهای دیگر همه اوج اخلاق اند. در دانشکده برق استنفورد و برای آزمون جامع دکترا دوستان کره ای و چینی و هندی و بعضن ایرانی ها همه به تقلب شهرت دارند. چه ربطی به فرهاد دارد و فرهنگ نیچه پروری؟
نویسنده ادعا کرده که نفرت ایرانیان از پولدارها ناشی از همین فرهنگ خاصشان است ! فکر کنم راحت ترین دلیل برای هر سوال بی پاسخی نسبت دادن آن به «فرهنگ» باشد. فرهنگ چیست؟ من ادعا می کنم اتفاقن علت منفور بودن انسان های پولدار دو چیز دیگر است: یکی اینکه اقتصاد ما نفتی است و پولدارها معمولا با رانت خواری و دزدی پولدار شده اند. هستند عده ای که با کارافرینی یا هر روش اخلاقی دیگر پولدار شده اند اما تر و خشک با هم می سوزند. رجوع کنید به شمال تهران تا ببینید دوستان رانت خوار حکومتی چه بساطی دارند و البته عدم شفافیت مالی حکومت هم بر این تفکر بیشتر دامن می زند. دلیل دوم هم این است که این پولدارها مالیات نمی دهند. اگر فقرا می دانستند که بخش خوبی از ثروت پولدارها به آنها می رسید، این احساس کمتر بود. یک دلیل جانبی دیگر هم دیندار بودن مردم است و خب در جای جای دین، مال اندوزی نهی شده.
شاید اگر نویسنده این ایراد را به ایرانی ها می گرفت روا بود: با مشاهده یک پدیده خوب در غرب و یک پدیده بد در شرق، نتیجه می گیرند که همه غربی ها خوب و همه شرقی ها بد اند.
پیشنهاد من به نویسنده بدون شک افزایش جامعه آماری پیش از نوشتن و صرفنظر از گزاره های کلی ای مانند «ایرانی ها ایکس هستند» است.
در نهایت من به نویسنده حق می دهم سوراخ فرهاد روی بیستون را بی معنی بداند، اما نویسنده هم باید به من حق بدهد که آن سوراخ را بسیار با معنی تر از متنی که نوشته بدانم.
ارادت
محمد
--
** گویا نویسنده متن وارونگی هم این ها را دیده. اینجا را ببینید.

محمد

تهران

حکایت من و تهران (+) شده حکایت سعدی و عشق، که، «گویند مگو سعدی چندین سخن از عشق، می گویم و بعد از من، گویند به دوران ها!» خواندن متن وبلاگ لابیرنت باز من را به نوشتن از تهران وا داشت...

تابستون سال پیش که بعد از یک یکسال تهران بودم، یک شب اون اواخر که دیگه داشتم برمی گشتم استنفورد، بارون گرفته بود و داشتم از بزرگراه حکیم وارد قنبرزاده می شدم. کمی جلوتر توی قنبرزاده جلوی در اصلی مصلی شیب تندی هست که اگه سرعتت زیاد باشه، دلت یکهویی خالی می شه. من هم حواسم نبود و با سرعت خیلی زیاد دلم ناگهان ریخت. آهنگ پرسه سیاوش هم پخش می شد... قشنگ یادمه که همون موقع به خودم گفتم که من اگه از این شهر برم، دلم حتی برای این شیب قنبرزاده هم تنگ می شه... بغض عجیبی وجودم رو گرفت. انقدری که نرفتم خونه و به جاش رفتم آب میوه پالیزی و بعد هم توی پارک اندیشه قدم زدم، تا دیروقت. به امروز فکر می کردم. به همین الان، به اینکه درسخوندن توی ایالات متحده هزینه اش دوری از این همه خاطره است. دوری از خیابونهایی که می شه توشون شیشه رو داد پایین و آهنگهای سیاوش و نامجو رو با صدای بلند گوش داد و احساس این رو داشت که آره، این آهنگ ها دقیقن مال همین جاست... همین پارک، همین آدما، همین خیابونا. همون روز می دونستم که با همه طبیعت عظیمی که کالیفرنیا داره، هیچ کوهی برای من کلکچال، و هیچ پارکی برای من جمشیدیه نمی شه... که از اول راهنمایی که قبل از شروع مدرسه عبدالعالی بردمون جمشیدیه، من با جمشیدیه زندگی کردم، که من توی جمشیدیه خندیدم، گریه کردم، عاشق شدم، قدم زدم، فلسفه خوندم، الافی کردم، قلیون کشیدم... که من توی جمشیدیه بزرگ شدم. همون روز، توی پارک اندیشه، می دونستم که همین پارک شلوغ با خاطرات تلخ و شیرینش برای من یه جواهره، یه جایی که هر وقت حس می کنم خیلی خفن شدم دیگه، می‌آم و می‌شینم به مسخره‌گی این دنیا می خندم و بعد یه هویج‌بستنی پالیزی می زنم و مست می‌شم...

همون روز می‌دونستم که در و دیوار علامه حلی، یا حسینیه‌ی دکتر اسدی، حتی اگه سالی یه بار بهش سر بزنم، برام یعنی صفا، یعنی لب جوی و گذر عمر و جهان گذران و رندی و درویشی و خرسندی. بیخود نیست آدم‌ها توی ینگه‌ی دنیا درگیر بیزنس و درس و همه چی هستن جز درویشی و خرسندی، که آخه همشون مسافرن توی سرزمین فرصت‌ها، که آخه هیچ کدوم دیوار علامه حلی در چهارراه لشکرشون و کوچه دشتستان سوم پاسداران‌شون این دور و ورا نیست... که آخه من اگه اینجا درس نخونم و بیزنس نکنم و دنبال فرصت‌ها نباشم، لابد شبها باید برم کلاب و برقصم! یا شایدم باید برم زیر آسمون خراش های سانفرانسیسکو توی خیابونهای خلوت قدم بزنم و بگم آخ کجایی تهران... تهرانی که تازه زندگیش توی شب شروع می شد، برو ببین چه خبره پارک پرواز امشب... پاشو، برو ببین چه قدر شلوغه پارک ملت... فقط، اگه رفتی، به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را...


محمد

دانش مشترک

مفهوم «دانش مشترک» (common knowledge) یکی از جالب ترین و بعضا غیر ملموس ترین مفاهیم علم اقتصاد است. دانش مشترک بین من و شما چیزی است که هم من می دانم، هم شما، هم من می دانم که شما می دانید و هم شما می دانید که من می دانم و هم من می دانم که شما می دانید که من می دانم و هم ... (تا بینهایت). مثلا اگر من و شما یک جا نشسته باشیم و یک دسته گل جلوی ما باید و هر دو ببینیم، اینکه «جلوی ما یک دسته گل وجود دارد» یک دانش مشترک است. اما اگر این ما پشت به هم باشیم به نحوی که هر دو دسته گل را ببینیم، اما هر دو نبینیم که آیا دیگری دسته گل را می بیند یا نه، این که «جلوی ما یک دسته گل وجود دارد» دیگر دانش مشترک نیست (با اینکه هر دو این دانش را داریم).

این مفهوم به طرز عجیبی روی نتایج علم اقتصاد خصوصا در مساله های نظریه بازی ها اثر دارد. علت آن هم چندان پیچیده نیست. من اگر بدانم که شما چیزی را می دانی، نسبت به رفتار شما پیش بینی ای می کنم که روی رفتار خودم اثر دارد. در مرتبه بعد، من اگر بدانم که شما می دانی که من چیزی را می دانم (!)، می فهمم که این دانش من روی رفتار شما اثری دارد که آن اثر روی رفتار خود من هم اثر دارد. و هرچه پیش برویم، این اثرگذاری غیرملموس تر می شود.

یکی از جالب ترین کاربردهای این مفهوم برای من انتقادهایی است که در ملاء عام صورت می گیرد و علت جذاب بودن آن ها. خیلی وقتها همه بییننده های آن انتقاد خودشان نسبت به آن انتقاد آگاه اند (نمونه: انتقادهایی که بعضا در صدا و سیما از دولت صورت می گیرد) اما چیزی که این انتقاد در ملا عام را مهم می کند «مشترک» شدن آن دانش است: اینکه دیگر همه می دانند که بقیه هم می دانند. این احتمالن شهامت سخن گفتن راجع به آن انتقاد را در جمع های عمومی زیاد می کند و حتی ممکن است که به اعتراضات جمعی منجر شود.

یکی دیگر از کاربردهای دانش عمومی در اهمیت «شهادت» در دادگاه و در حضور جمع است که باعث می شود دانش شاهد به دانشی مشترک تبدیل شود به این معنی که همه می دانند که بقیه هم می دانند و... و این به شدت روی رفتار همه اثر بگذارد.

یک سوال بسیار مشهور و هیجان انگیز از کاربرد دانش عمومی این است: سه نفر که هر سه کلاهی قرمز به سر دارند رو به روی هم نشسته اند. اما هیچ کس رنگ کلاه خودش را نمی داند اما می داند که کلاهش یا آبی است یا قرمز. روزهای طولانی است که هر ساعت یک بار از آنها رنگ کلاهشان را می پرسیم و هیچ کس جوابی نمی دهد. ناگهان یک روز یک شخص راستگو به جمع آنها می آید و می گوید «حداقل کلاه یک نفر قرمز است». بعد باز از افراد رنگ کلاهشان را می پرسیم. بعد از سه بار پرسش، هر سه نفر می فهمند که کلاهشان قرمز است. چه طور؟

به این سوال فکر کنید با این نگاه که حرفی که مرد راستگو زده تبدیل به «دانش مشترک» شده...


محمد

اقتصاددان

بالاخره بعد از عمری سر و گوش کشیدن به همه رشته های مورد تردید شامل روانشناسی و جامعه شناسی و فلسفه و حقوق و علوم سیاسی و اقتصاد و مدیریت (مورد حقوق و مدیریت به طور جدی آزموده شد!) در اقتصاد آرمیدم و دانشجوی اقتصاد استنفورد شدم و قصد تکان خوردن ندارم. روش علمی عمیق و نوع نگاه علم اقتصاد به جهان از جذاب ترین بخش های آن برای من بود. و البته اینکه به هر علمی از علوم اجتماعی که سرک کشیدم، حرکت آن علم به سمت استفاده از روش علم اقتصاد، مدلسازی ریاضی و تحلیل آماری دقیق مشهود بود. به طور مثال، در علوم سیاسی به شدت مدلهای ریاضی بر مبنای نظریه بازی فراگیر شده و شاخه «حقوق و اقتصاد» به یکی از مهمترین شاخه های حقوق تبدیل شده است. حتی در جامعه شناسی مدلهای ریاضی از شبکه های اجتماعی یا دینامیک های هنجارها در گروه ها به شدت زیادشده و رو به افزایش است. در نهایت امیدوارم همه دوستان دانشجوی ایرانی اقتصاد، اقتصاددان شویم نه اقتصادخوان.

برای دوستانی که قصد اپلای اقتصاد را دارند، این مقاله شاید جالب باشد. نویسنده آن روزبه حسینی است که دکترای اقتصاد دارد از مینسوتا. البته مطلب قدیمی است و نیاز به اصلاحاتی دارد. مثلا به لیست دانشگاه هایی که دانشجوی ایرانی دارند باید به روز شود و نورثوسترن و ام آی تی و برکلی به آن اضافه شود. 

این حرفهای سوزان ایتی هم در مورد اپلای اقتصاد تقریبا بی برو برگرد به درد بخورن !


محمد

دوری و مهجوری

فیروز نادری در مصاحبه اش به نقد جوانان پرچم شیر و خورشید به دست لس آنجلس پرداخت و گفت «آینده ایران ازآن جوانان داخل ایران است... » و راست گفت... فقط یک سوال، دکتر دوست داشتنی ما، اگر تا تمام شدن درس، دلمان داخل ایران باشد، کافی نیست؟

پی نوشت: باز هم این شعر کم نظیر را اینجا گوش می کنیم و گوش می کنیم...


محمد

اپلای مدیریت یا اقتصاد (یا حقوق!) در امریکا

ایمیل های زیادی در این راستا می گیرم. پاسخ فردی چندان بهینه نیست به این دلیل که اکثر سوالها مشترک است. فکر کنم یکی دو ایمیل را هم فراموش کرده ام پاسخ بدهم و گم شده اند  که امیدوارم دوستان ببخشند. احتمالا بهتر است یک یا چند متن در مورد این در بلاگ بنویسم اگر سوال کنندگان، جزو خوانندگان اینجا هم باشند. (؟)

اگر هم کسی از دوستان اخیر رسانای برق یا دانشکده مدیریت و اقتصاد اینجا را می خواند شاید بتوانیم یک ویدیو کنفرانس با اسکایپ یا اووو داشته باشیم. می توانم با یک یا دو دوست دیگر در مدیریت و اقتصاد دانشگاه های دیگر امریکا هم هماهنگ کنم تا جلسه مفیدتر باشد.

پی نوشت: در مورد اپلای به دانشکده های حقوق امریکا هم مطلبی خواهم نوشت. هرچند خودم صرفنظر کردم از این کار هم به دلیل قیمت هم زیباتر بودن علم اقتصاد!


محمد

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب / کارام درون دشت شب خفته است / دریایم و نیست باکم از طوفان / دریا همه عمر خوابش آشفته است...

 

این آهنگ احتمالا به یاد ماندنی تر از حرفهای این بلاگ است برای تان! پس لذت ببرید و اگر زمانی جایی شنیدید ز ما یاد کنید...