آن ام آرزوست

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان! گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس...

 


ممنون آقای فرهادی!

استاد شصت و چهار ساله‌ی من (پل میلگروم) علاقه زیادی به سینما و ادبیات و فرهنگ و ... داره. یعنی اصولن آدم چندبعدی‌ایه و مثلن ورزش هم زیاد می‌کنه و موزیک هم خوب می‌فهمه. سینما رو، اما، خیلی حرفه‌ای‌تر از بقیه دنبال می‌کنه.

چند وقت پیش که خونه‌ی استاد دعوت بودیم به مناسبت یک اجرای موسیقی خانگی، به پل و همسرش گفتم که یک فیلم ایرانی اومده روی پرده که جایزه خرس طلای جشنواره برلین رو برده و اخیرن هم گلدن‌گلوب رو برده و کاندیدای اسکار هم هست. گفت چه جالب باید حتمن بریم چهارتایی باهم ببینیم. این گفتن من همانا و اینکه کلن یادم رفت همانا. تا اینکه پریشب دوباره به مناسبتی خونه‌ی استاد بودم. تا وارد شدم گفت دیشب رفتن و فیلم رو دیدن. «شاهکار بود!» اولین چیزی که گفت. «از شروع تا پایان فیلم واقعا نمی‌فهمیدی که فیلمه و انگار یک زندگی واقعی داشت روایت می‌شد» و ادامه داد «از نیمه‌شب در پاریس وودی آلن لذت‌بخش‌تر و روان‌تر بود روایت فیلم...» و همسرش گفت که «چه قدر حقیقت‌های زندگی زناشویی جهانی‌ان!» و ... و بقیه داستان چهل دقیقه بحث من با پل و همسرش راجع به جنبه‌های مختلف فیلم بود. 

مهمان‌های دیگر اومدن. از برنده‌ی جایزه نوبل اقتصاد (کنت ارو) در بین‌شون بود تا بقیه استادهای دانشکده. در همه‌ی گفتگوها پل اول به همه می‌گفت که بروید و فیلم «ایرانی» یک جدایی را ببینید که محشره. جالب‌تر اینکه تاکید داشت روی این‌که روایت فیلم، روایت یک زندگی «جهانی» بود و واقعیت یک خانواده و مشکلاتش. پل این رو خوب می‌فهمه احتمالن چون خودش زندگی شخصی سختی داشته. می‌گفت با مردِ داستان «هم‌ذات پنداری شدیدی» داشته و کمتر فیلمی این حس را در او پدید آورده. (برسد به دست آن‌ها که می‌گفتند این فیلم چهره زشتی از ایرانی‌ها نشان داده!) 

اوضاع سیاسی خوب نیست و چهره ما در رسانه‌های اینجا چندان جالب نیست. در این وضعیت یک فیلم ایرانی می‌تواند ناگهان این نگاه را پدید بیاورد که «ایرانی‌ها واقعن فرهنگ قوی‌ای دارند» و می‌توانند لذت سینمایی جهان را بالا ببرند... در این وضعیت هنر اصغرفرهادی می‌تواند من را از یک دانشجوی عادی تبدیل به یک دانشجو از سرزمین فیلم‌های برنده‌ی همه‌ی جوایز بزرگ سینمایی بکند... می‌تواند کاری کند که یک امریکایی از رابطه دوستی با یک ایرانی و آشنایی‌اش با این فرهنگ خوشحال باشد... می‌تواند کاری کند که من لبخندی بر لب، این متن را بنویسم، تا بگویم: ممنون آقای فرهادی!

پی‌نوشت: بعد از اعلام اسکار به پل ایمیل زدم و خبر را گفتم. جواب کوتاه بود: «بله، داشتم می‌دیدیم!»


محمد

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب / کارام درون دشت شب خفته است / دریایم و نیست باکم از طوفان / دریا همه عمر خوابش آشفته است...

 

این آهنگ احتمالا به یاد ماندنی تر از حرفهای این بلاگ است برای تان! پس لذت ببرید و اگر زمانی جایی شنیدید ز ما یاد کنید...