﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>آن ام آرزوست</title>
    <description>mohamwad's description</description>
    <link>http://mohamwad.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>محمد </managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 29 Mar 2012 11:16:49 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>در محضر استاد ۱ (!)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هر بار که پُل (استادم) را می&amp;zwnj;بینم، یک چیز جدید یاد می&amp;zwnj;گیرم. گفتم برخی&amp;zwnj;هایش را این&amp;zwnj;جا بنویسم شاید به کار همه بیاید و نسل ماها رفتارهای خوب را بیاموزند، خودم هم یادم نرود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز ساعت ۳ با هم قرار داشتیم. دو روز قبل ایمیل زد و گفت ممکن است چند دقیقه دیر برسد. صبح روز قرار ایمیل زدم و گفتم &amp;laquo;پس امروز ساعت ۳ می&amp;zwnj;آم به آفیس.&amp;raquo; پاسخ داد که &amp;laquo;خوبه اما بهتره&amp;nbsp;اگه&amp;nbsp;حدود&amp;nbsp;سه&amp;nbsp;و&amp;nbsp;چهار دقیقه بیای چون یک قرار تلفنی دارم و ممکنه کمی طول بکشه.&amp;raquo; ساعت ۳ رفتم و از پشت در صدای تلفن می&amp;zwnj;اومد. ساعت سه و سه دقیقه اومد و در رو باز کرد و عذرخواهی کرد. بعد هم یک ساعت کامل در اتاق بودیم و راجع به یک مساله اقتصادی صحبت می&amp;zwnj;کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فکر می&amp;zwnj;کردم که چندبار شده آدم&amp;zwnj;های مختلف رو ده دقیقه و نیم ساعت و یک ساعت معطل کردم؟ چند بار شده مهمونی دعوت بودیم و انقدر دیر رفتیم که صاحبخونه خوابش گرفته و بعد که رفتیم انقدر دیر پاشدیم که طرف کلن خوابیده؟&amp;nbsp;&lt;span&gt;چندبار شده استادهای ایرانی این&amp;zwnj;قدر برای وقت دانشجو ارزش قایل باشن؟ واقعن متاثر شدم. آدمی که وقتش به شدت باارزشه، انقدر به وقت دانشجو احترام می&amp;zwnj;زاره که دوبار بهش می&amp;zwnj;گه سه چهار دقیقه دیرتر بیای بهتره برات.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/278</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/9186068/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-9186068</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Mar 2012 11:16:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ممنون آقای فرهادی!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;استاد شصت و چهار ساله&amp;zwnj;ی من (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Paul_Milgrom" target="_blank"&gt;پل میلگروم&lt;/a&gt;) علاقه زیادی به سینما و ادبیات و فرهنگ و ... داره. یعنی اصولن آدم چندبعدی&amp;zwnj;ایه و مثلن ورزش هم زیاد می&amp;zwnj;کنه و موزیک هم خوب می&amp;zwnj;فهمه. سینما رو، اما، خیلی حرفه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;تر از بقیه دنبال می&amp;zwnj;کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند وقت پیش که خونه&amp;zwnj;ی استاد دعوت بودیم به مناسبت یک اجرای موسیقی خانگی، به پل و همسرش گفتم که یک فیلم ایرانی اومده روی پرده که جایزه خرس طلای جشنواره برلین رو برده و اخیرن هم گلدن&amp;zwnj;گلوب رو برده و کاندیدای اسکار هم هست. گفت چه جالب باید حتمن بریم چهارتایی باهم ببینیم. این گفتن من همانا و اینکه کلن یادم رفت همانا. تا اینکه پریشب دوباره به مناسبتی خونه&amp;zwnj;ی استاد بودم. تا وارد شدم گفت دیشب رفتن و فیلم رو دیدن. &amp;laquo;شاهکار بود!&amp;raquo; اولین چیزی که گفت. &amp;laquo;از شروع تا پایان فیلم واقعا نمی&amp;zwnj;فهمیدی که فیلمه و انگار یک زندگی واقعی داشت روایت می&amp;zwnj;شد&amp;raquo; و ادامه داد &amp;laquo;از نیمه&amp;zwnj;شب در پاریس وودی آلن لذت&amp;zwnj;بخش&amp;zwnj;تر و روان&amp;zwnj;تر بود روایت فیلم...&amp;raquo; و همسرش گفت که &amp;laquo;چه قدر حقیقت&amp;zwnj;های زندگی زناشویی جهانی&amp;zwnj;ان!&amp;raquo; و ... و بقیه داستان چهل دقیقه بحث من با پل و همسرش راجع به جنبه&amp;zwnj;های مختلف فیلم بود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مهمان&amp;zwnj;های دیگر اومدن. از برنده&amp;zwnj;ی جایزه نوبل اقتصاد (کنت ارو) در بین&amp;zwnj;شون بود تا بقیه استادهای دانشکده. در همه&amp;zwnj;ی گفتگوها پل اول به همه می&amp;zwnj;گفت که بروید و فیلم &amp;laquo;ایرانی&amp;raquo; یک جدایی را ببینید که محشره. جالب&amp;zwnj;تر اینکه تاکید داشت روی این&amp;zwnj;که روایت فیلم، روایت یک زندگی &amp;laquo;جهانی&amp;raquo; بود و واقعیت یک خانواده و مشکلاتش. پل این رو خوب می&amp;zwnj;فهمه احتمالن چون خودش زندگی شخصی سختی داشته. می&amp;zwnj;گفت با مردِ داستان &amp;laquo;هم&amp;zwnj;ذات پنداری شدیدی&amp;raquo; داشته و کمتر فیلمی این حس را در او پدید آورده. (برسد به دست آن&amp;zwnj;ها که می&amp;zwnj;گفتند این فیلم چهره زشتی از ایرانی&amp;zwnj;ها نشان داده!)&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوضاع سیاسی خوب نیست و چهره ما در رسانه&amp;zwnj;های اینجا چندان جالب نیست. در این وضعیت یک فیلم ایرانی می&amp;zwnj;تواند ناگهان این نگاه را پدید بیاورد که &amp;laquo;ایرانی&amp;zwnj;ها واقعن فرهنگ قوی&amp;zwnj;ای دارند&amp;raquo; و می&amp;zwnj;توانند لذت سینمایی جهان را بالا ببرند... در این وضعیت هنر اصغرفرهادی می&amp;zwnj;تواند من را از یک دانشجوی عادی تبدیل به یک دانشجو از سرزمین فیلم&amp;zwnj;های برنده&amp;zwnj;ی همه&amp;zwnj;ی جوایز بزرگ سینمایی بکند... می&amp;zwnj;تواند کاری کند که یک امریکایی از رابطه دوستی با یک ایرانی و آشنایی&amp;zwnj;اش با این فرهنگ خوشحال باشد... می&amp;zwnj;تواند کاری کند که من لبخندی بر لب، این متن را بنویسم، تا بگویم: ممنون آقای فرهادی!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پی&amp;zwnj;نوشت:&amp;nbsp;&lt;span&gt;بعد از اعلام اسکار به پل ایمیل زدم و خبر را گفتم. جواب کوتاه بود: &amp;laquo;بله، داشتم می&amp;zwnj;دیدیم!&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/276</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/8977705/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-8977705</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 10:04:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جنبش وال استریت در دانشکده ما</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک مشاهده محدود اما جالب داشته&amp;zwnj;ام در مورد برخورد استادهای اقتصاد استنفورد در مورد جنبش وال&amp;zwnj;استریت. تا الان سه استاد اقتصاد &lt;strong&gt;کلان&lt;/strong&gt; داشته ایم. (هر ثلث ما را دو استاد درس می&amp;zwnj;دهند و من تا الان یک ثلث و نیم داشته&amp;zwnj;ام) اولی و دومی دانش&amp;zwnj;جویان را دعوت به حضور در برنامه&amp;zwnj;های خیابانی جنبش می&amp;zwnj;کردند. صبح کلاس داشتیم و برنامه&amp;zwnj;ها معمولا ساعت ۱۲ ظهر بود و همیشه صبح برنامه یادآوری می&amp;zwnj;کردند! سومی&amp;zwnj;شان هم چند روز پیش امتحان میان&amp;zwnj;ترم گرفت و تمام صفحه اول امتحان عکس یک شخص بود که پلاکاردی به دست داشت و روی آن زندگی&amp;zwnj;اش را توضیح داده بود و نوشته بود &amp;laquo;من ۹۹ درصد ام!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از آن طرف، با دو استاد اقتصاد خرد در این مورد حرف زده&amp;zwnj;ام. هر دو در عین اینکه معتقدند سیستم اقتصاد اشکالاتی دارد، اما جنبش وال&amp;zwnj;استریت را بی&amp;zwnj;ربط به آن اشکال&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دانستند و چندان خبرها را دنبال نمی&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مشاهده خیلی محدود است اما در همین ابعاد هم اختلاف نظر همه اساتید اقتصاد کلان با اقتصاد خرد جالب بود. (حتی اگر تصادفی بوده باشد!) یک توصیف برای این نظریه (اگر درست باشد) این است که اصولن افرادی به دنبال مطالعه اقتصاد کلان رفته اند که دغدغه جامعه و قشر متوسط و پایین را بیشتر داشته اند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/273</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/8907849/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-8907849</guid>
      <pubDate>Sun, 12 Feb 2012 04:34:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جبر جغرافیایی از نوع خوب</title>
      <description>&lt;div&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بالاخره برای اولین بار حسرت خوردن یک جوان امریکایی به موقعیت منِ ایرانی نوعی در رشته&amp;zwnj;ی اقتصاد را دیدم. چه&amp;zwnj;طور؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوست اقتصادی من امروز می&amp;zwnj;گفت که مدتی است از انتخاب رشته اقتصاد پشیمان شده. وقتی علتش را پرسیدم گفت که در اقتصاد تصمیم&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;های کلان توسط گروه بسیار کوچکی از افراد صورت می&amp;zwnj;گیرد و اصولن سیاست&amp;zwnj;گذارها کمتر به مقاله&amp;zwnj;های پیچیده&amp;zwnj;ی یک استاد دانشگاه توجه می&amp;zwnj;کنند. می&amp;zwnj;گفت باید بعد از پنج سال تلاش درسی، پنج شش سال تلاش کند تا تنیور (tenure) بگیرد و بعد حداقل ۱۰ سال تلاش کند تا به مرحله&amp;zwnj;ای برسد که در جامعه&amp;zwnj;ی اقتصاددان&amp;zwnj;ها مطرح باشد و تازه هنوز هم با احتمال بیشتر از ۹۰ درصد مقاله&amp;zwnj;هایش را فقط خودش می&amp;zwnj;خواند و داورهای مقاله&amp;zwnj;اش!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گفتم به هر حال تو در استنفورد اقتصاد می&amp;zwnj;خونی و این شانست رو زیاد می&amp;zwnj;کنه که بعد گفت که فقط امسال ۸ نفر از دوره&amp;zwnj;ی ما امریکایی هستند و بقیه که نیستند هم ۹۰درصدشون در امریکا خواهند موند. یعنی فقط از ۱۰ دانشگاه اول امریکا حدود ۲۰۰ تا ۲۵۰ فارغ التحصیل دکترا (با در نظر گرفتن بیزنس اسکولها) هر سال وارد بازار کار می&amp;zwnj;شن و در طول مثلن ۲۰ سال میشه حوالی ۵۰۰۰. حالا توی این دریا چه فرقی داره استنفورد باشی یا برکلی یا هاروارد یا شیکاگو.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینجا بود که حرف جالبی زد. گفت من به امثال تو خیلی حسرت می&amp;zwnj;خورم. شماها هم گزینه&amp;zwnj;ی موندن و کار در امریکا رو دارین که در این مورد از نظر امکان اثرگذاری خیلی هم با ما فرق ندارین (مثال&amp;zwnj;هایی مثل دارون عاجم&amp;zwnj;اغلو این رو نشون می&amp;zwnj;دن) و هم گزینه&amp;zwnj;ی برگشتن به کشورتون و تک&amp;zwnj;ستاره بودن به عنوان فارغ التحصیل&amp;zwnj;های دانشگاه&amp;zwnj;های خوب امریکا. به قول خودش مدرک استنفورد برای شما یک &amp;laquo;گلدِن تیکت&amp;raquo; هستش برای موفقیت توی کشور خودتون و از همون روز اول شروع کار هم در جامعه دانشگاهی معتبر به حساب می&amp;zwnj;آیید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا کاری ندارم که لزومن همه حرف&amp;zwnj;هاش درست هست یا نه. چیزی که می&amp;zwnj;خواستم بگم این بود که این &amp;laquo;جبر جغرافیایی&amp;raquo; ای که باعث شده ما ایران باشیم و این&amp;zwnj;ها امریکا و در نتیجه&amp;nbsp;اونها&amp;nbsp;خیلی ساده&amp;zwnj;تر تونستن زندگی کنن و درس بخونن و بیان مثلن استنفورد، اقلن یک&amp;zwnj;جا معکوس اثر کرد و اون اینه که یک ایرانی فارغ التحصیل از ام&amp;zwnj;آی&amp;zwnj;تی می&amp;zwnj;تونه در ایران در کلان&amp;zwnj;ترین سطح اثرگذار بشه - حداقل ساده&amp;zwnj;تر از اینجا - و حداقل به راحتی در جامعه آکادمیک خودش رو نشون بده. به زبان اقتصادی، تولید حاشیه&amp;zwnj;ای بیشتری برای محیط اطرافش داشته باشه و از یک پیچ وسط یک چرخ مکانیکی خیلی بزرگ، مهم&amp;zwnj;تر باشه. و حتی اگه همه چیز رو هم اشتباه کرده باشه، اقلن فهمیدیم که جوون&amp;zwnj;های امریکایی هم نسبت به جوون&amp;zwnj;های کشورهای در حال توسعه چیز برای حسرت خوردن دارند!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/270</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/8851011/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-8851011</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Feb 2012 07:37:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>افغانی در مقابل ریال</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوستان زیادی این روزها این را می&amp;zwnj;گویند که &amp;laquo;مملکت به جایی رسیده که یک افغانی چهل برابر یک ریال ارزش دارد!&amp;raquo; خیلی کوتاه دو نکته را بگویم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول این&amp;zwnj;که این جمله به خودی خود نوع نگاه بالا به پایین خیلی از ایرانی&amp;zwnj;ها به افغان&amp;zwnj;ها را در خود نهفته دارد. امیدوارم اصلاح شویم. نکته مهمتر اما این است که این&amp;zwnj;که یک افغانی چهل ریال است هیچ چیزی را در مورد قدرت پول دو کشور نشان نمی&amp;zwnj;دهد. فرض کنید بانک مرکزی ایران فردا سه صفر از پول ما حذف کند. در این صورت یک افغانی به جای چهل ریال، چهل هزارم ریال خواهد بود. حالا این یعنی ارزش پول افغان&amp;zwnj;ها از چهل برابر پول ما ناگهان تبدیل شده به شرایطی که ارزش پول ما بیست و پنج برابر پول آن&amp;zwnj;هاست است؟ معلوم است که نه. این&amp;zwnj;ها فقط یک تبدیل واحد است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای مقایسه شرایط دو کشور باید قدرت خرید مردم در دو کشور را مقایسه کنیم که تا حد خوبی در تولید ناخالص داخلی (با معیار پی&amp;zwnj;پی&amp;zwnj;پی) بیان می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/266</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/8803613/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-8803613</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 08:50:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بازار ارز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حقیقت&amp;zwnj;اش این است که سواد اقتصادی من برای نوشتن در مورد وضعیت بازار ارز ایران در این روزها قد نمی&amp;zwnj;دهد! اما در حد کمی که من می&amp;zwnj;فهمم این افزایش قیمت ارز فقط با یک شوک مثبت تقاضا یا شوک منفی عرضه قابل توجیه است. دومی در اختیار دولت و بانک مرکزی است. بنابراین یک سناریو این است که دولت و بانک مرکزی بنابردلیلی خاص عرضه دلار را کم&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;اند تا قیمت&amp;zwnj;اش زیاد شود. حامیان این سناریو دو دلیل برای این کار دولت مطرح می&amp;zwnj;کنند. یکی این&amp;zwnj;که به این طریق دولت می&amp;zwnj;تواند کسری بودجه خود را جبران کند (با افزایش درآمد ریالی دولت) و یکی دیگر این&amp;zwnj;که این وسط فرصت&amp;zwnj;های رانت&amp;zwnj;خواری خیلی خوبی پدید می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در سناریوی شوک تقاضا اما داستان کمی اقتصادی&amp;zwnj;تر است. اعلام تحریم&amp;zwnj;ها، آن&amp;zwnj;هم تحریم نفت، بازار را قانع کرده که باید ریال خود را تبدیل به دلار کند چون احتمالا دلار کم&amp;zwnj;خواهدشد. پس شوک تقاضا ناشی از انتظارات آینده پدید می&amp;zwnj;آید. قیمت بالا می&amp;zwnj;رود. دولت هم پافشاری می&amp;zwnj;کند که اِلا و بِلا قیمت دلار ۱۱۰۰ تومان است و حمل دلار را قاچاق اعلام می&amp;zwnj;کند! این&amp;zwnj;ها همه یعنی این&amp;zwnj;که &amp;laquo;گویا دولت انقدر دلار ندارد که قیمت را کنترل کند&amp;raquo; پس قیمت زیاد خواهد شد پس بهتر است دلار بخریم و باز قیمت زیاد می&amp;zwnj;شود و حتی این پلیس بازی&amp;zwnj;ها به دلیل افزایش ریسک خرید دلار (هم برای صراف&amp;zwnj;ها و هم مردمِ قاچاق&amp;zwnj;چی دلار!) قیمت دلار را بالاتر هم می&amp;zwnj;برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من به سناریوی شوک تقاضا باور بیش&amp;zwnj;تری دارم تا سناریوی این&amp;zwnj;که دولت خودش بازار را به این آشفتگی کشانده. یک دلیل هزینه&amp;zwnj;ی خیلی بالای این آشفتگی است که در سکوت رییس بانک مرکزی و وزیر اقتصاد مشهود است. دلیل دیگر هم این است که شوک تقاضا خیلی آشکار است و نیازی به نظریه&amp;zwnj;پردازی&amp;zwnj;های توطیه&amp;zwnj;گرایانه نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چیزهای زیادی این وسط هست که من نمی&amp;zwnj;فهمم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/265</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/8788564/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-8788564</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 09:41:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کاش ایران جایی برای ماندن بود... نوستالژی‌های الکی... !</title>
      <description>&lt;div&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک متنی نوشته شده بود در&amp;nbsp;&lt;a href="http://noghte.sharif.ir/index.php?id=4" target="_blank"&gt;نقطه&amp;zwnj;سر&amp;zwnj;خط&lt;/a&gt;&amp;nbsp;چندهفته پیش که خیلی&amp;zwnj;ها خواندند. قشنگ هم بود انصافن. اما یک نوع طرز تفکر در آن هست که حتی برای من که قصد برگشت به ایران را دارم قابل قبول نیست. می&amp;zwnj;خواهم چندخطی در موردش بنویسم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این طرز تفکر گمان می&amp;zwnj;کند که آن&amp;zwnj;هایی که اپلای می&amp;zwnj;کنند دلیل&amp;zwnj;های بیات&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ای مثل آن چیزهایی که در متن نوشته دارند. انگار همه یا با دوست&amp;zwnj;دختر یا دوست&amp;zwnj;پسرشان یک بار گرفتار گشت ارشاد شده&amp;zwnj;اند یا در ایران مشروب گیرشان نیامده یا در ترافیک گیرکرده&amp;zwnj;اند. در پاراگرفت آخر هم ادعا این است که اگر هیچ&amp;zwnj;کدام از این بالایی&amp;zwnj;ها نباشند، از وضعیت ناامید شده&amp;zwnj;اند وگرنه می&amp;zwnj;ماندند و وطن را آباد می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مورد دلایل بخش اول چندان حرفی ندارم. این تفکر بیش&amp;zwnj;تر ناشی از این است که نمی&amp;zwnj;دانند که در همان تهران هم می&amp;zwnj;شود بدون دردسر مشروب خورد و هر لذت مادی دیگری را تجربه کرد و اتفاقن شرایطش بعضا بهتر است از اینطرف.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ناامیدی، اما، حکایت جالب&amp;zwnj;تری است. تفکری که معتقد است آن&amp;zwnj;ها که می&amp;zwnj;روند به این فکر می&amp;zwnj;کنند که &amp;laquo;ای کاش وطن جایی برای ماندن بود&amp;raquo; و از همه جالب&amp;zwnj;تر این&amp;zwnj;که آن&amp;zwnj;ها که می&amp;zwnj;مانند، &amp;laquo;می&amp;zwnj;مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند.&amp;raquo; واقعن هنوز جامعه دانش&amp;zwnj;گاهی ما به این بلوغ نرسیده که باور کند که تبدیل وطن به جایی برای زندگی لزوما به ماندن در ایران نیست؟ این همه نهاد بین المللی که کسب قدرت در آن&amp;zwnj;ها به دانش و تعداد افراد یک کشور مرتبط است. مگر استاد دانشگاه استنفورد اثر کمی روی تبدیل ایران به جایی برای زندگی دارد؟ حداقلش این است که بخش بزرگی از دانشجویان خوب کشورهای دیگر دیدگاهشان نسبت به ایران تغییر می&amp;zwnj;کند. بماند که چه&amp;zwnj;قدر شاگردهای ایرانی می&amp;zwnj;گیرد و ۱۰ درصد آن&amp;zwnj;ها هم برگردند کافی است. مگر همین ایرانی&amp;zwnj;های خارج از ایران کم به ایران کمک مالی و غیرمالی کرده&amp;zwnj;اند؟ به موقع&amp;zwnj;اش هم که شده واقعن هم جلوی امثال منافقین ایستاده&amp;zwnj;اند هم جلوی اعمال تحریم&amp;zwnj;ها علیه ایران تا جایی که در توانشان بوده. آدمی را می&amp;zwnj;شناسم که به بیش از صدهزار کودک فقیر ایرانی کامپیوتر رسانده یا آدمی که چندده ملیون دلار به محک کمک مالی کرده و می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از این&amp;zwnj;ها بگذریم، پاسخ بدیهی و ساده&amp;zwnj;ای به نام تفاوت سطح علمی را چرا فراموش می&amp;zwnj;کنیم؟ خوشمان بیاید یا نیاید، سطح علمی دانشگاه&amp;zwnj;های خوب اینطرف خیلی بالاتر از شریف و تهران است. در رشته خود من - اقتصاد - که مقایسه اصولن ممکن نیست و به جرات می&amp;zwnj;توان گفت که امکان آموزش سطح اول یافته&amp;zwnj;های علم اقتصاد در ایران تقریبا وجود ندارد. همین جماعتی که الان در ام&amp;zwnj;آی&amp;zwnj;تی و استنفورد و برکلی و شیکاگو و آستین درس می&amp;zwnj;خوانند هم آمده&amp;zwnj;اند - خیلی&amp;zwnj;هاشان - که ایران را جایی برای ماندن کنند اما برای نسل بعد اقتصادخوان&amp;zwnj;ها. دقیقا به همین دلیل است که آینده اقتصاد و مدیریت ایران را اتفاقن قرار است همان&amp;zwnj;هایی که رفته&amp;zwnj;اند بسازند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امیدوارم این نوع تفکر، چشم&amp;zwnj;های ذهن&amp;zwnj;اش را بشوید و به جهان، جهانی&amp;zwnj;تر نگاه کند تا ببیند که ایران کشوری است در میان ده&amp;zwnj;ها کشور که هرکدامشان هزاران چیز برای آموختن دارند. آبادی ایران نه در گرو ماندن همه و متن&amp;zwnj;های الکی، که در گرو بهبود وضعیت قطعه ایران در پازل جهانی است. حال این بهبود وضعیت می&amp;zwnj;تواند با برگشت به ایران باشد، یا با برنگشتن. کدام اثرش بیش&amp;zwnj;تر است، ربطی به ماندن در ایران برای همه&amp;zwnj;ی عمر ندارد.&amp;nbsp;&lt;span&gt;با قدم&amp;zwnj;زدن در خیابان&amp;zwnj;های تهران و نوستالژی &amp;laquo;مانده&amp;zwnj;ام تا ایران را آباد کنم&amp;raquo; ایران آباد نمی&amp;zwnj;شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* پی نوشت: تیتر متن در ادامه شعر اخیر &amp;laquo;الکی&amp;raquo; نامجو است.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/263</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/8767670/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-8767670</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Jan 2012 08:34:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مساله کژگزینی و داستان تاکسی معروف</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ماجرای &lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/news/202805/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B3-3000-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C" target="_blank"&gt;تاکسی در روز بارانی&lt;/a&gt; و ارتباطش با اختلاس ۳۰۰۰ ملیاردی خیلی معروف شد! در عین احترام به مسافر روی صندلی جلو و همه&amp;zwnj;ی حامیان&amp;zwnj;اش، یک نکته مهم این&amp;zwnj;جا وجود دارد که نادیده گرفته شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بازار تاکسی&amp;zwnj;ها در تهران بسیار رقابتی است. به همین دلیل معمولن کرایه تاکسی خیلی نزدیک به هزینه&amp;zwnj;ی حاشیه&amp;zwnj;ای تاکسی است. این هزینه شامل هزینه&amp;zwnj;ی بنزین و احتمال وقوع تصادف و بیمه و هزینه&amp;zwnj;فرصت و ... می&amp;zwnj;شود و وقتی یک تاکسی از آزادی تا تجریش ۱۰۰۰ تومان کرایه می&amp;zwnj;گیرد، خیلی سخت بتواند کم&amp;zwnj;تر از این بگیرد و هزینه&amp;zwnj;هایش را پوشش بدهد. با یک تقریب خوب می&amp;zwnj;توانیم فرض کنیم هزینه&amp;zwnj;ی کار با تاکسی در یک روز با کرایه&amp;zwnj;ی ۱۰۰۰ تومانی ضربدر تعداد مسافری که جابجا می&amp;zwnj;کند قابل پوشش است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بخش خوبی از این هزینه هزینه&amp;zwnj;ی احتمالی تصادف و مصرف بنزین و استهلاک ماشین است. این هزینه&amp;zwnj;ها در روزهای بارانی و برفی خیلی بالاتر می&amp;zwnj;رود. حالا تاکسی خطی&amp;zwnj;ای را در نظر بگیرید که کرایه&amp;zwnj;اش ۱۰۰۰ تومان است. اگر این قیمت طوری طراحی شده باشد که هزینه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;متوسط&amp;raquo; تاکسی در روزهای برفی و غیربرفی را پوشش بدهد، در این صورت هزینه&amp;zwnj;ی کار با تاکسی در روزهای غیربرفی کمتر و در روزهای برفی بیشتر از کرایه&amp;zwnj;ی ۱۰۰۰ تومانی است. (تا متوسط آن حدود همان ۱۰۰۰ تومان بشود) حالا اگر راننده تاکسی قراردادی نبسته باشد که &amp;laquo;باید هرروز کار کند&amp;raquo;، در یک روز برفی به نفعش است سر کار نرود چون هزینه&amp;zwnj;ی انتظاری کار با تاکسی بیش&amp;zwnj;تر است از درآمد آن با کرایه&amp;zwnj;ی ۱۰۰۰ تومان. خودِ کار کردن در یک روز سرد زمستانی هم به اندازه کافی سخت هست&amp;nbsp;که کمی هزینه&amp;zwnj;ی کار با تاکسی را زیاد کند. اینجا یک کژگزینی (adverse selection) رخ می&amp;zwnj;دهد و تاکسی ترجیح می&amp;zwnj;دهد فقط روزهای غیربرفی کار کند. نتیجه این می&amp;zwnj;شود که در روزی که احتمالن تقاضای تاکسی بالاتر است، نه تنها تاکسی&amp;zwnj;ها زیاد نمی&amp;zwnj;شوند، که کم&amp;zwnj;تر هم می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چه چیزی می&amp;zwnj;تواند بازار را به سمتی ببرد که این شکست پدید نیاید؟ به نظر می&amp;zwnj;رسد دو راه وجود دارد. یکی اینکه سیستم حمل و نقل دولتی شود! همان&amp;zwnj;طور که اتوبوس&amp;zwnj;های شهرداری همه روزه کار می&amp;zwnj;کنند. راه دیگر این است که کرایه&amp;zwnj;ی تاکسی تابعی از وضعیت آب و هوا باشد و در روزهایی که کار کردن با تاکسی هزینه&amp;zwnj;ی بالاتری دارد (برف و باران یا حتی گرمای طاقت&amp;zwnj;فرسا) کرایه&amp;zwnj;ی تاکسی بالا برود تا انگیزه تاکسی&amp;zwnj;ها برای کارکردن کم نشود. بنابراین به نظر می&amp;zwnj;رسد رفتار راننده تاکسی داستان فوق غیرطبیعی نبوده که هیچ، یک قدم مثبت در راستای حل مشکل بازار بوده. در حقیقت می&amp;zwnj;شود از مسافر صندلی جلو پرسید که اگر تاکسی فوق در طول راه لیز می&amp;zwnj;خورد و تصادف می&amp;zwnj;کرد، آیا وی حاضر بود بخشی از هزینه&amp;zwnj;ی تصادف (که حدود چندصدهزار تومان است) را به راننده پرداخت کند؟ اگر نه، پس باید بپذیرد که کرایه ماشین زیاد بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ارتباط دادن این داستان به اختلاس ۳۰۰۰ ملیارد دلاری هم انقدر بی&amp;zwnj;ربط است که دلیلی ندارد چیزی بنویسم. فقط دانستن همین تفاوت کافی است که تاکسی یک وسیله شخصی است ولی اختلاس فوق با رانت&amp;zwnj;خواری و اموال عمومی صورت گرفته.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/258</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/8539034/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-8539034</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Dec 2011 10:08:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از مقدمه‌های دکتر میثمی برای اندیشه‌سازان: مرگ</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و مرگ... گفتم:&lt;br /&gt;- آیا می&amp;zwnj;شود که کسی به آن فکر نکرده باشد؟ و آیا می&amp;zwnj;شود که کسی هیچ&amp;zwnj;وقت از آن نترسیده باشد؟ یادم هست که در مقطعی از دوران نوجوانی، یا شاید جوانی، فکر &amp;laquo;مرگ&amp;raquo; مرا شدیداً به خود مشغول کرده بود. هرگاه به مرگ می&amp;zwnj;اندیشیدم، منظره&amp;zwnj;ای سیاه از فضایی لایتناهی پیش چشمانم مجسّم می&amp;zwnj;شد، بی&amp;zwnj;هیچ نوری، و تصور این بی&amp;zwnj;نهایتِ تاریکی، ترس مرموز را در وجودم می&amp;zwnj;پراکند. از تصور آن ناراحت می&amp;zwnj;شدم. حتی موعظه&amp;zwnj;های تسکین&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی واعظ محله&amp;zwnj;مان هم نمی&amp;zwnj;توانست این ترس مرموز را از وجودم خارج کند، و توضیحات او راجع به جهان پس از مرگ، نتیجه&amp;zwnj;ای جز افزوده شدن بر ابهامات ذهنی گذشته&amp;zwnj;ی من و نتیجتاً افزایش ناپایداری درونم نداشت. این وضعیت تا مدتی، با شدت&amp;zwnj;های مختلفی از فراز و نشیب&amp;zwnj;های متعدد ادامه داشت. گاه یادِ آن &amp;laquo;زهرماری!&amp;raquo; چند بار در روز به سراغم می&amp;zwnj;آمد، و گاه چند روزی فراموشش می&amp;zwnj;کردم، ولی چه فایده که ...&lt;br /&gt;هم&amp;zwnj;چنان در کوره&amp;zwnj;راه زندگی می&amp;zwnj;رفتیم؛ گاه به&amp;zwnj;سرعت، گاه به آهستگی، و من می&amp;zwnj;دیدم برخی آدم&amp;zwnj;های نیک&amp;zwnj;نهاد را که یکی&amp;zwnj;یکی می&amp;zwnj;شکستند؛ و من می&amp;zwnj;دیدم آدم&amp;zwnj;هایی را که خیلی بزرگ بودند، اما در تضاد &amp;laquo;بود&amp;raquo;ها و &amp;laquo;باید&amp;raquo;ها گرفتار آمده بودند و از همان اندازه&amp;zwnj;ی خیلی&amp;zwnj;بزرگِ سابق&amp;zwnj;شان، بزرگ&amp;zwnj;تر نشده بودند! و من می&amp;zwnj;دیدم آدم&amp;zwnj;های دیگری را که حرکت&amp;zwnj;شان، مرا فقط به یاد قوانین نیوتن می&amp;zwnj;انداخت و لاغیر! خوب نگاه کردم. بزرگ&amp;zwnj;ها را؛ کوچک&amp;zwnj;ها را؛ متوسط&amp;zwnj;ها را؛ خیلی&amp;zwnj;خوب&amp;zwnj;ها را؛ خیلی&amp;zwnj;بدها را؛ و ... دیدم انسان یک سری نیازها و مطلوب&amp;zwnj;های درونی دارد که بیشتر جنبه&amp;zwnj;ی احساسی دارد، و یک&amp;zwnj;سری نتیجه&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;های منطقی، که انگار دنیاشان جدای از آن دنیای قبلی&amp;zwnj;ها است؛ و این دو بخش وجود آدمی در بسیاری مواقع، در دو راستای جدا از هم، یا حتی گاه دقیقاً خلاف یکدیگر عمل می&amp;zwnj;کنند و این تضاد وجودی، نیروهای انسان را تحلیل می&amp;zwnj;برد، و مانع رشد و تعالی روح و دیدگاه&amp;zwnj;های او، آن&amp;zwnj;چنان که باید، می&amp;zwnj;گردد. &amp;laquo;سیگاری&amp;raquo; بودن بسیاری از انسان&amp;zwnj;های بزرگ، یک نمونه&amp;zwnj;ی ساده و بسیار پیش&amp;zwnj;پا افتاده بود در مقابل دیدگان من، از تعارض بین مطلوب احساسی و مطلوب منطقی؛ و حقیقتاً اگر ارتباط میان این دو وجهه&amp;zwnj;ی روح آدمی به&amp;zwnj;درستی برقرار می&amp;zwnj;شد، چه&amp;zwnj;قدر انسان بزرگ&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد، ولی افسوس! این ناهماهنگی بین مطلوب احساسی و مطلوب منطقی، بحثی عمیق&amp;zwnj;تر از مقوله&amp;zwnj;ی قدیمی قیاس &amp;laquo;دانستن&amp;raquo; و &amp;laquo;باورداشتن&amp;raquo; است. در اینجا تفاوت فقط در درجه&amp;zwnj;ی حصول علم نیست. این تفاوت ریشه در ساختار شخصیتی انسان دارد، ساختاری که از اولین روز تولد تا به حال در برخورد با عوامل مختلف محیطی سازنده یا تأثیرگذارنده بر شخصیت، شکل گرفته است. حال به دنبال شکل&amp;zwnj;گیری این ساختار در طی روند تکاملی شخصیت، هر انسان یک سری مطلوب احساسی دارد، که تا حدود زیادی از ضمیر ناخودآگاه او سرچشمه می&amp;zwnj;گیرد. گاه انسان از مطلوب&amp;zwnj;های منطقی به&amp;zwnj;سبب سختی دسترسی&amp;zwnj;شان و سختی هماهنگ&amp;zwnj;شدن با آن&amp;zwnj;ها، فرار می&amp;zwnj;کند و به آغوش مطلوب&amp;zwnj;های احساسی درمی&amp;zwnj;غلطد. و من یک روز به این نتیجه رسیدم که تا انسان این دو بّعدِ وجودی&amp;zwnj;اش را به هم نزدیک نکند، به جای آن&amp;zwnj;چنان جایی! نخواهد رسید. حداکثر جایگاهش این خواهد بود که یک انسانِ معمولی باقی بماند! اما چرا این مقدمه را چیدم؟&lt;br /&gt;یک روز به این فکر کردم که مرگ خیلی بد است. بعد در ذهنم دنیایی ساختم و تصمیم گرفتم که این چیزِ خیلی بد را از پهنه&amp;zwnj;ی هستی آن، کنار بگذارم. کنارش گذاشتم، اگرچه کار خیلی سختی بود! خسته و عرق&amp;zwnj;ریزان و مغرور از شقّ&amp;zwnj;القمری که کرده بودم، رویم را به سوی هستی برگرداندم که ناگهان سر جایم خشکم زد! عجب خَرتو خَری!! ترسیدم. چرا این&amp;zwnj;طوری شد؟! چرا این&amp;zwnj;ها این&amp;zwnj;طور وحشیانه به جان هم افتاده&amp;zwnj;اند؟ چشمانم را بستم؛ و سعی کردم وضعیت قبلی را پیش از حذف مرگ مجدداً پیش چشمانم بیاورم. به یاد آوردم زمانی را که مرگ بود؛ و به انسان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گفتی: &amp;laquo;آهای، وقت&amp;zwnj;تان محدود است. می&amp;zwnj;فهمید یا نه؟ آهای، دارم توی گوش&amp;zwnj;تان یاسین می&amp;zwnj;خوانم. دارم می&amp;zwnj;گویم وقت&amp;zwnj;تان محدود است. حالی&amp;zwnj;تان شد یا...؟&amp;raquo; و آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دانستند که وقت&amp;zwnj;شان محدود است. و آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دانستند که روزها چون برق و باد می&amp;zwnj;گذرند و به زودی به انتهای مسیر می&amp;zwnj;رسند. ببین قدرت انگیزه را! چه چیزی می&amp;zwnj;تواند انگیزه&amp;zwnj;ای باشد قوی&amp;zwnj;تر از این، برای متعالی شدن، جز همان که به تو بگویند: &amp;laquo;های، ای انسان! برای رشد فقط 100 شماره وقت داری. یک... دو... سه...&amp;raquo; و آدم انتظار دارد که وقتی کسانی از این نکته&amp;zwnj;ی پنهان! مطلع شوند، حتماً کردارشان و اندیشه&amp;zwnj;هایشان به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای دیگر سیر کند. اما عجیب بود. این راز سر به مُهر را، همه&amp;zwnj;ی آن به اصطلاح انسان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دانستند! و باز هم با وجود دانستنش آن&amp;zwnj;گونه بودند، تهوع&amp;zwnj;آور، چندش&amp;zwnj;آور. همه جا بوی پلیدی می&amp;zwnj;آمد؛ همه جا بوی ناراستی و کژی. حالا تصور کن، مرگ را هم برداشته&amp;zwnj;ای! این&amp;zwnj;ها آن موقع که به مرگ بشارت&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;دادی، پُخی نبودند! وای به حالا که این تنها لولوخورخوره را هم از پهنه&amp;zwnj;ی تصورشان برچیده&amp;zwnj;ای. معلوم است که انسان پس از آن به چه تبدیل می&amp;zwnj;شود. آن&amp;zwnj;گاه که می&amp;zwnj;دانیم مسیرمان را انتهایی نزدیک هست، برای اصلاح شدن، هِی امروز و فردا می&amp;zwnj;کنیم، وای به آن&amp;zwnj;که برای شروع اصلاح، تا بی&amp;zwnj;نهایت زمان داشته باشیم؛ آن&amp;zwnj;وقت ببین چه گندی بالا می&amp;zwnj;آید! آن&amp;zwnj;وقت همیشه و همیشه می&amp;zwnj;توانی. آن&amp;zwnj;وقت دیگر فردا دیر نیست!&lt;br /&gt;وحشت کردم، و مرگ را دوباره سر جایش گذاشتم. حالا باز به هستی نگریستم. چه&amp;zwnj;قدر قشنگ&amp;zwnj;تر شده بود. احساس کردم که انگار همین مرگ است که به تمام زندگی معنی می&amp;zwnj;دهد. اگر نباشد، انسان به قهقرایی می&amp;zwnj;رود به عمق بی&amp;zwnj;نهایت و اگر باشد، شاید، بله، فقط شاید کمی انسان را به خود بیاورد. این خاصیت مرگ است، و او خود این خاصیت را ندارد، بلکه خصوصیات ذات انسان است که این خاصیت را به آن می&amp;zwnj;بخشد. &amp;laquo;نیستی&amp;raquo; به تنهایی خاصیت ندارد. عجب! پس این جلوه&amp;zwnj;ی مرگ، بازتابی از خصایل ذات خودمان است؟! عجب بدذاتی هستیم! بیشتر به مرگ خیره شدم. دیدم تنها مایه&amp;zwnj;ای است که قابلیت آن را دارد تا انسان را گاهی به خود بیاورد. بودن و نبودنش یک دنیا فرق می&amp;zwnj;کند! اصلاً انگار وجود &amp;laquo;عدم&amp;raquo; است که ما را معنی&amp;zwnj;دار می&amp;zwnj;کند! وقتی او را این&amp;zwnj;گونه به چشمِ معنی&amp;zwnj;دهنده به زندگی انسان&amp;zwnj;ها نگریستم، زیباتر شد، خیلی زیباتر شد، و دیگر هرچه به اطراف می&amp;zwnj;نگریستم، اثری از آن هیولای بدترکیب سابق نمی&amp;zwnj;دیدم. اما حالا...، من هم در همان تناقض معروف گیر افتاده بودم. مطلوب منطقی&amp;zwnj;ام را یافته بودم، اما ضمیر ناخودآگاه من هنوز به او نزدیک نشده بود. هنوز هم اگر کسی بی&amp;zwnj;مقدمه و به&amp;zwnj;طور ناگهانی، بلند در گوشم می&amp;zwnj;گفت: &amp;laquo;مرگ&amp;raquo;، در لحظه&amp;zwnj;های اول می&amp;zwnj;ترسیدم! حالا وظیفه&amp;zwnj;ی من آن بود که این دو جنبه&amp;zwnj;ی وجودی&amp;zwnj;ام را به یکدیگر نزدیک کنم. یعنی نه در این مورد خاص، بلکه به&amp;zwnj;طور کلی، وجودم را به گونه&amp;zwnj;ای بپرورانم که از عمل به قواعدی که منطقا! به آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;رسد، احساس لذتِ عمیقِ حقیقی کند. این&amp;zwnj;که چه&amp;zwnj;قدر در این امر موفق بوده&amp;zwnj;ام، بماند. ولی تا همین&amp;zwnj;جای راه را آمده&amp;zwnj;ام که وقتی به مرگ فکر کنم، آرامش عمیقی در وجود خود احساس کنم. آن دشمن قدیمی، جای خود را به دوستی صمیمی داده است که اگر مدتی یادش در کنارم نباشد، احساس می&amp;zwnj;کنم که معنای زندگی&amp;zwnj;ام کم&amp;zwnj;رنگ می&amp;zwnj;شود، و سراسیمه آن را پی می&amp;zwnj;جویم. حالا عمیقا! او را دوست دارم و از یاد او و از وجود او لذت می&amp;zwnj;برم و آرامش می&amp;zwnj;گیرم، چرا که وجود او، یعنی وجود انگیزه برای تعالی من؛ و ارزش این مسأله را حقیقتاً! و با تمام سلول&amp;zwnj;های بدنم دریافته&amp;zwnj;ام. می&amp;zwnj;دانی، اگر راستش را بخواهی، اصلا! از تصورِ همیشه بودن، خسته می&amp;zwnj;شوم! چه&amp;zwnj;قدر به&amp;zwnj;جا و زیباست این پدیده&amp;zwnj;ی طبیعت، که کسالتِ همیشه بودن را از ذهن من می&amp;zwnj;زداید. و چه زیباتر است، این&amp;zwnj;که نمی&amp;zwnj;دانم کِی...؟&lt;br /&gt;آن دونده&amp;zwnj;ها را ببین! می&amp;zwnj;بینی که چگونه مرتب، در محل آغاز آن مسابقه&amp;zwnj;ی دوی سرعت، آماده&amp;zwnj;ی فرمان داور نشسته&amp;zwnj;اند؟ و می&amp;zwnj;بینی که چگونه در پی شلیک او، با نهایت انگیزه تا رسیدن به خط پایان، تمام توان&amp;zwnj;شان را برای پیروزی به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;گیرند؟ حالا صحنه را عوض می&amp;zwnj;کنیم. دوندگانی را تصور کن که آماده&amp;zwnj;ی شروع مسابقه&amp;zwnj;اند، و در مقابل دیدگان آن&amp;zwnj;ها تا چشم کار می&amp;zwnj;کند جاده است و خط پایانی دیده نمی&amp;zwnj;شود؛ و داور اندکی قبل از شلیک، چنین اعلام می&amp;zwnj;دارد: &amp;laquo;دوندگان محترم و عزیز! لازم به ذکر است که این مسابقه فاقد هرگونه خط پایان است!&amp;raquo; و بعد هم شلیک می&amp;zwnj;کند!! حالا قیافه&amp;zwnj;ی دونده&amp;zwnj;ها را تصور کن! خُل نیست کسی که شروع کند به دویدن؟! ببین که چگونه دونده&amp;zwnj;ها هاج و واج مانده&amp;zwnj;اند و با قیافه&amp;zwnj;هایی متعجب به یکدیگر و به داور می&amp;zwnj;نگرند. آخر بی&amp;zwnj;معنی است. چرا دویدن را شروع کنند؟ با کدامین انگیزه؟ زحمت راه را و دویدن را برای چه بپذیرند، وقتی توقفگاه نهایی برای ارزشیابی زحمات آن&amp;zwnj;ها وجود ندارد. می&amp;zwnj;بینی دوست عزیز، &amp;laquo;مرگ&amp;raquo; که نباشد، زندگی این&amp;zwnj;طوری می&amp;zwnj;شود، بی&amp;zwnj;معنی و سرد! حالا دیدی که &amp;laquo;مرگ&amp;raquo; آن&amp;zwnj;قدرها هم سرد نیست؟ بستگی دارد که چگونه به آن بنگری. آن را از سوی دیگر نگاه کن! اگر از انتهایش به ابتدا بخوانی، &amp;laquo;گرم&amp;raquo; می&amp;zwnj;شود؛ نمی&amp;zwnj;شود؟! نگاهش را به زمین دوخته بود. بدون آن&amp;zwnj;که سرش را بلند کند، زیر لب به آرامی گفت:&lt;br /&gt;- احساس عجیبی دارم... می&amp;zwnj;دانی... تا به&amp;zwnj;حال مرگ و زندگی را مخالف و متضاد می&amp;zwnj;پنداشتم. فکر می&amp;zwnj;کردم هرکدام&amp;zwnj;شان که هرگونه باشد، آن دیگری معکوس آن است. اما حالا احساس می&amp;zwnj;کنم که هم &amp;laquo;زندگی&amp;raquo; گرم است و هم &amp;laquo;مرگ&amp;raquo;، و این برایم احساس غریبی است. نمی&amp;zwnj;توانم خوب با آن کنار بیایم.&lt;br /&gt;از جایش برخواست و قدم&amp;zwnj;زنان دور شد. اندکی که رفت، ایستاد، سرش را برگرداند و گفت:&lt;br /&gt;- می&amp;zwnj;دانی؟ شاید هم الان در همان دوره&amp;zwnj;ی تناقض اولیه باشم! همان قضیه&amp;zwnj;ی مطلوب احساسی و...&lt;br /&gt;و بعد خندید. من هم خندیدم. برگشت و مسیرش را با قدم&amp;zwnj;هایی آرام ادامه داد. آهنگ قدم&amp;zwnj;هایش آدمی را به یاد فکر کردن می&amp;zwnj;انداخت! اصلاً انگار که صدای اندیشیدن می&amp;zwnj;آمد، و مرا نیز با خود به دنیای پیچ&amp;zwnj;درپیچ خویش فرا می&amp;zwnj;خواند. سبک وارد آن دنیا شدم، و هم&amp;zwnj;چنان معلّق در آن، به این می&amp;zwnj;اندیشیدم که چگونه شد که مسیری را با اسب راهوار اندیشه طی کردیم و سؤال یا نکته&amp;zwnj;ی جدیدی به ذهنم نیامد؟ که ناگاه تصوری خام، همچون صاعقه از مقابل دیدگان اندیشه&amp;zwnj;ام عبور کرد، و محکم به دیواره&amp;zwnj;ی جمجمه&amp;zwnj;ام کوبیده شد. به آثار حک&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش نگاه کردم و درون خودم بی&amp;zwnj;صدا خواندم:&lt;br /&gt;- &amp;laquo;می&amp;zwnj;دانم طبع بشر در حال حاضر این&amp;zwnj;گونه نیست؛ اما آیا هیچ بشری می&amp;zwnj;تواند روزی در ذات خود دست ببرد، و به درجه&amp;zwnj;ای از شناخت و معرفتِ حقایق نایل بیاید، که تا دورجای مسیری که تا بی&amp;zwnj;نهایت ادامه داشته باشد نیز، با انگیزه&amp;zwnj;ای قوی، ناشی از شناخت و معرفت عمیقش، در تمام لحظات، و تا بی&amp;zwnj;نهایت، هم&amp;zwnj;چنان در مسیر تعالی گام بردارد؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلاً پیشکش!!&lt;br /&gt;فرهاد میثمی&lt;br /&gt;بهار 1377&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/256</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/8524904/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-8524904</guid>
      <pubDate>Wed, 14 Dec 2011 06:41:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آزادی</title>
      <description>&lt;p&gt;آزادی... آزادی... آزادی... بزرگ&amp;zwnj;ترین لذتی که می&amp;zwnj;توان به آن دست&amp;zwnj;یافت!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohamwad.persianblog.ir/post/255</link>
      <author>محمد </author>
      <comments>http://mohamwad.persianblog.ir/comments/8159/8494413/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8159.post-8494413</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Dec 2011 04:40:12 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
